عشق یعنی...






خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کند تا وجودت آرامش بخش

دیگری باشه.

دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | 12:41 | قفل و کلید | |

اگه یادتون باشه تو پست قبلی گفتم می خوایم خونه خواهرمو رهن کنیم . خب خدارو شکر بالاخره به نتیجه رسیدیم و قرار شد با 22 میلیون رهن خونه رو به ما بدن .اما هنوز معلوم نیست کی خالی کنن و ما هم عجله ای برای خالی کردن خونه نداریم .

بعد از این که تکلیف مون از بابت خونه روشن شد . زنگ زدیم نمایندگی ال جی که یخچال و تلویزیون و بفرستند. قرار شد ظهر ساعت 2 ارسال کنن و ما هم رفتیم . واحد ما طبقه سوم هست و راه پله ها کوچیک هست و یخچال بزرگ...

به هر حال قرانی که موقع عقدم خریده بودم و برداشتم و رفتیم خونه ی آینده مون.  موقعی که یخچال و آوردن دو تا کارگر هم باهاشون بود و درهای یخچال و کامل از یخچال جدا کردن تا بتونن از پله هاببرن بالا. منم با قرانم دور این یخچال می چرخیدم.

نگین چه ندید بدید هستم هاااا... آخه اولین تکیه جهیزیه ام بود که داشتم میبردم کلیییییییییی ذوووووووق کرده بودم.

م بالا پله ها بودم و از اون بالا نگاه می کردم و با هر ضربه ای که این یخچال بیچاره می خورد کلیییییییییی حرص می خوردم.

به هر حال یخچال آوردن بالا و فعلا تو یکی از اتاق ها با تلویزیونم و قرانم گذاشتم.

این اولین قدم زندگی ما بود و اولین وسیله از جهیزه که وارد خونه آینده مون شد .

خدایا ازت ممنونم و خودت بقیه شو هم درست کن...

 اینم عکس یخچال. البته از اینترنت گرفتم . نتونستم از خود یخچالم عکس بگیرم

ان روزها هم که صبح میام دفتر و تا به کارها میرسم میشه ظهر بعد ظهر که میرم خونه تا افطار می خوابم و بعد از افطار هم باکلید تا دیر وقت میریم بیرون و بعد هم سحر...

کلاااا روال این روزهای ما اینطوریه.

اینم یه افطاری دو نفره تویه فضای آزاد...

 

امسال با خواهرام تصمیم گرفتیم که شب بیست و یکم ماه رمضان خونه مامانم احیا بگیریم و هر کسی یه مسئولیتی به عهده بگیره. بابا هم به مناسبت سالگرد پدربزگم سحری بدن.

یاد همه تون کردم و برای همه هم دعا کردم ...

یه اتفاق بدی که بعد از احیای خونه مامانم افتاد این بود که دستبند طلای خواهرم که حدودا شش میلیون ارزش داشت گم شد. واقعا نمیدونم چی بگم . یعنی کسی بیاد احیا و از خدا طلب آمرزش کنه بعد... چی بگم . نمی خوام گناه کسی و بشورم. اما چه طوری دلشون میاد سرمایه یه انسان دیگه رو از تو خونش بردارن...

 

شنبه شب که مصادف بود با شهادت حضرت علی (ع) ، با کلید رفتیم حرم . واقعااااااااا  جای همهگی خالی

براتون عکس هم گرفتم که بدونین به یادتون بودم . دو رکعت  نماز هم برای همه ی دوستان مجازیم به جا آوردم .

 

 

 

این هم ضریح امام رضا (ع). به سختی عکس گرفتم خیلی شلوغ بود...

پنج شنبه ظهر هم با کلید رفتیم نمایندگی ال جی و میز تلویزیون و هم انتخاب کردیم و قراره شنبه برامون ارسال کنند.

یه موضوع دیگه این که این روزها همش با خودم فکر می کنم خداااااااااایییییییییییییی نکرده زبوووووووووونم لال اگه اتفاقی برای خودم یا کلید بیوفته چه کار کنم؟ فکر نکنین ماه عسل رون تاثیر گذاشته چون حتی به قسمت شو هم ندیدم.

همش به کلید عزیزم فکر می کنم. گاهی بغض می کنم. گاهی هم تا سحر اشک میریزم ک نکنه...

خدایا خودت حواست بهمون باشه...

گاهی دلم می خواد مثل قدیم ها یه هندفری بزارم تو گوشم و صداشو تا اخر زیااااااااد کنم و آهنگ های معین و اندی و هایده و شادمهرو... گوش کنم و تو خیابون ها بدون هیچ فکر و خیالی قدم بزنم . اما الان حتی حال و حوصله گوش کردن یه آهنگ تا اخرشو ندارم چه برسه...

با خودم فکر می کنم شاید وقتی بریم سر خونه و زندگیم تمام این دغدغه هامون و فکر و خیالهامون هم تمام میشه.

گاهی به چشم های کلید که نگاه می کنم دلم میلرزه و کلییییییییییی براش غصه می خورم که چه قدر خوب و مهربونه و من چه قدر اذیت اش می کنم.

کلید مهربونم دوستت دارم...

 

چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 22:53 | قفل و کلید | |

خب نمی دونم باید از کجا شروع کنم.fainting smiley..

چند وقتی هست که با کلید تصمیم گرفتیم که کمر همت و ببندیم و کم کم لوازم خونمون و بخریم و به فکر باشیم.

من یه یخچال ال جی دیده بودم و خیلی دوسش داشتم البته قیمت اش هم نسبتا برای ما زیاد بود اما کلید طفلی گفت چون تو دوست داری می خریم.

کلی گشتیم و گفتن دیگه از اون مدل یخچال طرح دارش تولید نمیشه و فقط ساده اش هست.

ما هم رفتیم یه نمایندگی ال جی پرسیدیم اقساط هم میدین گفتن نه . اما معرفی تون می کنیم بانک برین وام بگیرید. نصف پول و نقد بدین الباقی و اقساط. ما هم کلی خوشحال شدیم چون سود وام فقط دو درصد بود و دوازده ماهه تسویه می کردیم .

به هر حال تصمیم گرفتیم حالا که شرایط اش این قدر خوبه تلویزیون هم از همون نمایندگی برداریم . که متاسفانه تلویزیون 47 اینچ می خواستیم که نداشت . ما هم گفتیم پول شو حساب می کنیم هر وقت داشتین میایم میبریم. به هر حال این دو قلمی که خریدیم شد 10 میلیون تومان ناقابل. که 5 تومان اش وام و الباقی نقد دادیم . هنوزم هیچ کدوم و تحویل نگرفیتم.

 موضوع بعدی این بود که خواهرم با خانواده شوهرش که دایی ام اینا باشن تو یه ساختمان شش واحده زندگی می کنه . یعنی هر کدوم یه واحد دارن. واحد خواهرم و دایی ام طبقه سوم و روبرو همدیگه است. بقیه طبقات هم دختر دایی هام و پسر دایی هام هستند. خونه شون دو خوابه و تازه ساخت هست و پارکت داره و اسپیلت داره و پارکینگ هم داره و از همه بهتر این که تو ساختمان همه آشنا هستند.

حالا خواهرم می خوان برن تهران زندگی کنند و خونه شون و می خوان بدن رهن کامل به مبلغ 25 میلیون تومان. که به ما پیشنهاد کردن که شماا بیاین رههن کنین.

شرایط اش برای ما خیلی خوبه به جز مبلغ رهن اش...

اول اینکه من چون تازه می خوام مستقل بشم یه جورایی می ترسم هر جایی زندگی کنم و این خونه همه خانواده داییم هستند.

مورد بعدی اینکه به دفترمون خیلی نزدیکه کلا ده دقیقه هم راه نیست.

سوم این که رهن کامل می خوان و دیگه نیاز به اجاره دادن نیست .

و مورد آخر اینکه هر سال نمی خواد اثباب کشی کنیم و دنبال خونه بگردیم چون خواهرم اینا تا چند سال تهران می مونن.

فقط مشکل ما سر پول رهن. ما فقط می تونیم 20 تومان بدیم اما اونا 25 می خوان.

حالا یخچالم و تلویزیونم هم تو نمایندگی ال جی مونده تا ما بهشون بگیم کجا بفرستند.

 

با کلید تصمیم گرفتیم که ماشین مون و بفروشیم چون هم مدل اش خیلی پایین بود و هم اینکه کم کم  داشت خرج رو دستمون میزاشت. و جمعه همین هفته ماشین و 8300 فروختیم. یه وام ده میلیونی هم می خوام بگیریم که باید 15 میلون برگردونیمtitle=.

ببینین مملکت ما چه اوضاعیی داره و چه نزولی می خوررن. بعد اسم شو گذاشتن جمهوری اسلامی...

هر روز هم اعلام می کنن چرا جوان ها ازدواج نمی کنن و فقط سیقه رو آزاد کردنSmiley. واقعا متاسفم...

حالا از خودم بگم:

این چند وقت حالم اصلا خوب نیست و فقط به خاطر کلید عزیزم خودم و شاد نشون می دم. همش الکی اشکن سرازیر میشه.

مثلا یه متنی می خونم اشکام میریزه. یا فیلم نگاه می کنم اشکام میریزه. دوست ندارم احساس ضعف کنم و بگم افسردگی گرفتم . اتفاقا برعکس دارم با این شرایط می جنگم . شب ها بی خوابی به سرم می زنه و روزها تو دفتر نمی تونم کار کنم.خلاصه کلااااااااااااااااا حال و روز جالبی ندارم....

طفلی کلید هم صبح تا شب دنبال کار کردنه.

آهان یه چیز دیگه ام بگم...

یادتونه کادوی روز مرد به دوستم گفته بودم بره برای کلید یه پیراهن بخره بعد اونی که می خواستم و نخریده بود ماهم رفتیم پس دادیم و قرار شد هر وقت آورد بریم بخریمشکلک های شباهنگShabahang...

کلید همش می رفت به مغازه سر میزد و می گفت قفل بیا به جاش برای تو مانتو بخرم . منم می گفتم نهههههههه کادوی روز مرده نمیشه.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

چند ر وز پبش دیدم کلید با یه مانتو خیلیییییییییییی خوشگل اومد. نگو رفته بوده همون مغازه به جای اینکه برای خودش خرید کنه برای من مانتو خریده بود و کلی هم پول اضافه داده بود.

این طوری شد که باز هم کلید طفلی کادو ندید و نصیب من شد...

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،گاهی نمی شود که نمی شود،گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست، گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود،

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست، گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

 

اینم مانتو گل منگولی من...

 

یکشنبه هشتم تیر 1393 | 23:46 | قفل و کلید | |

سلام 

یکی از دوستای خوبمون تو وبلاگ اش ختم صلوات برای نیمه شعبان و به نیت گره گشایی کارها گذاشتند. 

هر کی دوست داشت می تونه وارد وبلاگ

 

دختری به نام سایرا http://2khtari-bename-saira.blogfa.com 

 

بشه و یا تو قسمت نظرات همین پست برای من نظر بزاره و ما رو همراهی کنه. 

 

التماس دعا ....

 

چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 8:34 | قفل و کلید | |

نتیجه آزمون اومده بود تو کل مشهد دو نفر قبول شده بودند. گفتن تا چند روز دیگه مدارکتون و کامل کنید و دفترتون و مشخص کنید و تابلو نصب کنید واگرنه جواز نمیدیم.

اون موقع هم من و کلید کارمون و از دست داده بودیم . تازه از مکه اومده بودیم . ماشین هم نداشتیم. دو نفری صبح تا شب تو خیابون ها می چرخیدیم تا کارامون و بکنیم . به بدبختی یه دفتر پیدا کردیم. یادمه با اتوبوس رفتیم برای قولنامه. تا ساعت 10 شب زمان برد. از فرداش دنبال میز و تابلو و کارت ویزیت و مهر و ... بودیم. 

همه چی و همه کارها رو دو نفری انجام میدادیم. به کلید می گفتم خدا کنه فقط بتونیم اجاره دفترو دربیاریم. خیلی نگران بودم و استرس داشتم. اما کلید همیشه میگفت خدا با ماست.

کارو شروع کردیم . دو نفری با هم . تو یه دفتر. من کارهای دفتر انجام میدم و کلید هم کارهای بیرون.

صبح ساعت 7:30 میاد دنبالم تا ظهر دفتریم و گاهی ظهر و همون جا می موندیم تا شب دو نفری تو دفتر بودیم. گاهی هم کلید من و میزاشت خونه و خودش میرفت تدریس و باز بعد ازظهر با کلییییییییی خستگی تنها میرفت دفتر.

یادمه اولین درآمدون چه قدر خوشحال شدیم و چه قدر امیدوار که از اجاره بیشتر درآمد داشتیم .

اما هر ماه هر چه قدر هم بدهی ها رو می زاشتیم کنار باز هم کم میاوردیم و باز هم به خدا توکل می کردیم.

هر ماه درآمدون بهتر از ماه قبل می شد و ما تو این یه سال فقط تونستیم بدهی هامون و پرداخت کنیم . باز هم خدا رو شکر...

هیچ وقت فراموش نمی کنم هنوز درگیر کارهای دفتر بودیم و چه قدر به پول نیاز داشتیم اما کلید برای روز زن انگشتری که دوست داشتم و قیمت اش هم زیاد بود برام خرید.

هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی که کلید با یه موتور اومد جلو دفتر.... الهی بمیرم تا به حال سوار موتور نشده بود اما به خاطر این که به کارها سریع تر برسه پول قرض کرده بود و موتور خریده بود.

هیچ وقت فراموش نمی کنم بعد از چند ماه درآمد وقتی پول تو حساب اومد زنگ زدم به کلید و پشت گوشی داااااااااااد زدم وااااااااای کلید این ماه درآمدمون از اون چیزی که فکر می کردیم بیشتر شد. بعد کلی آهسته گفت باشه عزیزم مبارکه. بعد اومد دفتر گفت من تو سرپرستی بودم و همه صداتو شنیدن...

هیچ وقت فراموش نمی کنم روزهاییییییییییی که آفتاب داغونش می کرد و تمام بدنش می سوخت چه طوری پشت موتور می رفت دنبال کارها... بعد میومد می گفت ببین قفل دستام چه کار شده...

هیچ وقت فراموش نمی کنم با تمام بدهی هایی که داشتیم کلید من و میبرد بیرون و می دونست من عشق خریدم بعد همین که جلو ویترینی میدید از یه چیزی خوشم اومده فوری می خرید و می گفتم وای کلید نخر قسط مون عقب می مونه بعد دستو می گرفت و می گفت فدای سرت خدا بزرگه مگه میشه زن من از چیزی خوشش بیاد و من واسش نخرم.

تو این مدت هیچ چیزی برام کم نزاشت. از خواسته های خودش به خاطر من گذشت. از استراحت اش. از خواب و خوراک اش و از تفریح اش . تو هر شرایطی اول به من فکر کرد. 

الان یه ساله که از اون روزها گذشته و ما همه چیمون یکی شده . کارمون ، شغلمون، استراحت مون، ...

کلید عزیزم ازت ممنونم به خاطر این که هستی..

من و بابت تمام کم کاری های کاریم ببخش.

بابت بی ادبی ام ببخش.

بابت تنبلی ام ببخش.

بابت دعواهامون ببخش.

بابت قهرکردنامون ببخش.

بابت تمام کوتاهی هامون ببخش.

من اگر این جا هر چی هم بنویسم بازهم هیچ کس جز خودم و خودت نمی دونه چه روزهایی رو گذروندیم . چه اتفاقهایی برامون افتاده. چه سختی هایی که نکشیدیم. فقط من و تو میدونیم...

 

متشکرم برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم " 

 

 

 

شنبه دهم خرداد 1393 | 19:47 | قفل و کلید | |

 

بخشیدن

.......

از بچگی یادمون دادن ببخش تا ببخشنت چون ببخش مال ادمای بزرگ.

ولی امروز فهمیدم که نبخشیدن شده رسم زمونه

یادمه وقتی سر کلاس می رفتم به شاگردام می گفتم ببخشید نه بخاطر طرف مقابل بلکه برای ارامش خودتون 

ببخشید تا طرف مقابل رو بیشتر دوست داشته باشید چون ببخش باعث میشه بجای بدیا به خوبیهای طرف مقابل فکر کنید

زمونه بدی شده .....

یک روز یکی از شاگردام بهم گفت اقا منو دوست داری؟گفتم اره

گفت چقدر؟گفتم زیاد 

دوباره گفت چقدر؟گفتم زیاد

گفت:روز اول چقدر؟گفتم 1000تا

گفت:الان چرا زیاد؟گفتم چون خدا وقتی مهر کسی رو تو دل بندش می زاره براش یک جایی تو قلبش باز می کنه که مخصوص خود اون شخصه  ادما 2دسته اند یک دسته با دیدن بدیهای طرف مقابلشون روز به روز از اون مقدار علاقشون کم میشه ولی دسته دوم با بخشیدن وفکر کردن به خوبیهای طرف مقابلشون اون جایگاه رو روز به روز وسیعتر می کنن تا جایی که دیگه جایی برای دیگران نباشه   

شاگرد پرسید ایا ادما ارزش این همه بخشش رو دارن؟گفتم ما بخوایم اره دارن

بهم خندید.....!

حالا بعد سالها از اون روز فهمیدم اشتباه می کردم 

از این به بعد تصمیم دارم اشتباهات دیگران رو تو ذهنم نگه دارم واز اون جایگاه اولی شون کم کنم تا جایی که ..... 

 

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 17:51 | قفل و کلید | |

این پست با تاخیر ثبت شده و تاریخ سفر ما 19 اردیبهشت ماه الی 23 اردیبهشت ماه بود.

چند وقت پیش یه اس ام اس اومد از طرف نهاد رهبری مربوط به زوج های جوان که وارد سایت بشن و سفر شمال ثبت نام کنند .

 

ما هم که از خدا خواسته و رفتم ثبت نام کردم.

گفته بودند جمعه ساعت 14 راه آهن باشیم . ما هم رفته بودیم کلیییییییییییییی خوراکی خریده بودیم و ساعت یک راه آهن بودیم.smiley

وقتی رسیدیم دیدیم ای داد بی داد ... حرکت قطار ساعت 4 بعد از ظهر هست و ما سه ساعت باید منتظر می بودیم.

به هر حال نهار و با کلید رفتیم بیرون خوردیم و اومدیم منتظر حرکت قطار موندیم.

همه زن و شوهر جوان بودندو تو کوپه ما هم یه خانم و آقا بودند که پسر شش ماهه هم به همراهشون بود.

از دختره پرسیدم چند سالته؟

گفت متولد 75 هستم

چشاااااااااااااااام گرد شد. یعنی 10 سال از من کوچکتر بود.title=

اما آدم ها ی خوبی بودند . بچه شونم هم خیلی خواستنی و بامزه بود. من منچ برده بودم و تو قطار بازی می کردیم.

خلاصه شنبه ساعت 9 صبح ما ساری بودیم و از اونجا بردنمون گهرباران .

اینم نمایی از گهرباران...

 

 

 

اول به ما اتاقی دادن که دور از ساحل بود بعد کلید رفت به پذیرش گفت خانومم داره گریه می کنه می گه من می خوام با جاریم کنار هم باشیم اون اتاق اش کنار ساحله ( خخخخخ فکر کنین اصلا جاری در کار نبود )

اونا هم قبول کرده بودند و یه سوئیت دیگه بهمون دادن که نزدیک به ساحل بود.

اینم سوئیت ما...

 

همه چی خیلی عالی بود. جای خیلی تمیزو مرتبی بود. صبحانه و نهار و شام هم بهمون میدادن. 

روز اول نهاروخوردیم و رفتیم لب ساحل و بعد برامون کلاس آموزشی در مورد روابط زن و شوهر گذاشتن که بد نبود . اما من خودم اطلاعاتم بیشتر بود. شام بهمون همبرگر دادن   شکلکهای جالب آرویــــــــنو بعد شام رفتیم با بچه ها یه دستگاهی بود که چهارنفر می شستیم و یکی می چرخوندمون و حسابی خوش گذروندیم . چشتون روز بعد نبینه که شام به من نساخته بود کلی هم چرخیده بود و ازهمون شب حاله بنده خراب شد.

روز بعد مسابقه مجسمه سازی لب ساحل بود . 

اینم عکس هاش ... 

 این و کلید عزیزم درست کرده

 

شب هم قرار شد منتخبین و اعلام کنند که طرح ما جز برترین ها بود اما جایزه نگرفت.

یه مسابقه گذاشتن که آقایون می رفتن شعر می خوندن و آقای کلید هم برنده شد یه صحیفه سجادیه جایزه گرفت.

روز آخر هم اتوبوس گرفتند و ما رو بردن عباس آباد . جای خیلی قشنگی بود . تو اتوبوس خیلییییییییییی خوش گذشت. آقای راننده کلیییییییییییی آهنگ های شاد با صدای بلند برامون گذاشت و دانشجو های محترم ما هم کم نیاوردن و غــــــــــــــــــــــــــــــــر دادن حسابی . ما خانوم ها هم با دست و صوت و جیغ و از ین بی فرهنگ بازی ها همراهی می کردیم.

تو عباس آباد هم یه دریاچه بود 

اینم دریاچه 

ما هم سوار اینا شدیم. 

بعد از اون هم رفتیم راه آهن و تو قطار هم که این قدر خسته بودیم تا مشهد خواب بودیم.

راستی نا گفته نماند که آقای کلید کلیییییییییییی تو دریا رفتن

 اینم دریای مازنداران ...

 

 

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 15:28 | قفل و کلید | |

چند روز قبل روز مرد بود وهمسر مهربانم مثل سال پیش در تدارک هدیه برای من بود .یاد هدیه پارسالش افتادم  که چه جوری منو پیجوند برام کاپشن خرید.اما امسال یک هدیه ویژه گرفتم که خیلی دوستش دارم و این هدیه جز بهترین هدیه های منه.اون چیزی نبود جز یک نامه که پراز عشق ومحبت واز ته دل وحرفهای یک همسر به همسرش .چه هدیه ای بهتر از این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

برای من بهترین بود چون هدیه فقط برای اینکه به طرف مقابلت بگی که بفکرشی وبا کادویی که می خری عشق ومحبتت رو بهش ثابت کنی ولی یک نامه نه تنها همه اینارو داره بلکه داره بهت میگه که تو این مدت چقدر  وجایگاهت کجاست در زندگی همسرت و......

دوستت دارم فقل عزیزم تو خودت بهترین هدیه ای برای من .بودنت نگاهت صبوریت استقامتت شکیباییت وفاداریت و...........برای من بهترین هاست ومن خوشبخت ترین مرد روی زمینم 

خدااااااااایا ممنونممممممممممممم ازت بخاطر همسرممممممممممممم

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 17:47 | قفل و کلید | |

همین جا بگم که من همییییییییییششششششششه شرمنده شوهر گلم میشم و واقعا ازش ممنونم که من و تحمل می کنه Smiley

عزیزم . مهربونم . همه وجودم دوستت دارم شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و بهت افتخار می کنم. 08700000

از قبل از سفرمون همش تو فکرم بود که برای کلید چه کار کنم که سوپرایز بشه. خیلی چیزها تو ذهنمه براش بخرم . اما متاسفانه من همیشه با خودش می رم بیرون و حواسش به حساب کتابم هست و هر وقت می خوام سوپرایزش کنم . بیشتر ضایع میشم و حالم گرفته میشه . شکلک های شباهنگShabahang

به هر حال یه پیراهنی کلید دیده بود که سایزش و نداشتن و منم به دوستم گفتم که بره یه شعبه دیگه اش و ببینه اگه دارن برای کلید بخره و برام با پیک بفرسته خونمون تا من از سفر برگردم. 

اونم رفته بود خریده بود. تو سفر خیالم راحت بود که هدیه روز مرد و خریدم . اما بازم اون چیزی که می خواستم نشد. 

روز مرد ما رسیدیم مشهد و من حسابی کار داشتم و کلیییی لباس شستم و کلید هم کلاس داشت. ساعت 5 بعد از ظهر یه جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه بابای کلید و عید بهشون تبریک گفتم و از اونجا اومدم خونمون. آخه شب مهمون داشتیم و همه خونه مامانم بودیم. 

متاسفانه شب خوبی نبود. البته برای من خوب نبود. چون بنا به دلایلی کلید خونه ما نیومد و یه سری ناراحتی ها به وجود اومد که اون شب من خیلی دلم گرفته بود و تا صبح گریه می کردم . 

دوستم هم لباس و نفرستاده بود. 

فرداش کلید اومد دنبالم و اومدیم دفتر همون طور که داشتیم کار انجام میدادیم دست خودم نبود اشکم میریخت . کلید گفت چی شده؟

گفتم هیچی . خودم باید یه سری مشکلاتم و حل کنم . 

خلاصه کلید طفلی کلی نازم و کشید که تا حرف نزنی من نمی تونم کارم و انجام بدم زبانکده محصل. بعد که ناراحتیم و براش توضیح دادم و اونم از دلم در آورد و رفت سر کلاس اش . 

گوشی من و کلید برده بود و گوشی کلید دست من  بود. 

دوستم به گوشیم اس داده بود که اگه دفتری برات بفرستم . 

وقتی کلید اومد دفتر گفت دوست ات اس داده ببین چه کارت داشته. 

خلاصه یه جورایی کادو من ضایع شد. منم بهش اس زدم که برام بفرسته . اونم با پیک فرستاد. 

وقتی باز کردم . دیدم ای داد بی داد پیراهن و اشتباه خریده و اونی که من  می خواستم نبود. خیلی ناراحت شدم . دیگه تصمیم گرفتیم با کلید شب بریم عوض اش کنیم . شب هم رفتیم مغازه داره تمام کرده بود و قرار شد هفته دیگه بریم. خلاصه وقتی می گم این کلید طفلی من و تحمل می کنه نگین نه...

همون روز ظهر خیلی ناراحت بودم و تصمیم گرفتم برای کلید نامه بنویسم اما نمی دونستم چه طوری و چی باید بگم که ناراحت اش نکنم. تو وبلاگ ها می چرخیدم که یه متن قشنگ دیدم و همون و براش نوشتم . 

شب که کلید من و رسوند خونه ازش بابت کادو اش عذر خواهی کردم و بهش گفتم من برات یه نامه هم نوشتم اما وقتی رفتی خونتون بخون اش . 

کلید خیلییییییییییی خوشحال شد . 

وقتی رفت خونه بهم اس داد که این بهترین هدیه ای بوده که بهش دادم اما کاش حرف دل خودمو براش می نوشتم و گفت من نامه ات و چندین بار خوندم و از این به بعد هم بیشتر براش بنویسم . 

بلههههههههه یه همچین شوهر مهربونی دارم . من...

اینم متن نامه:

 

 تقدیم به اولین و آخرین همدم زندگیم:

زن که باشی ...

گاهی کم می آوری دست هایی را که مردانگی اش امنیت می آورد،

دست خودت نیست 

زن که باشی ...

گاهی دوست داری تکیه بدهی ، پناه ببری و ضعیف باشی. 

زن که باشی ...

گهگاه حریصانه بو می کنی دست هایت را شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد. 

زن که باشی...

گاهی می زنی زیر گریه که دلش بلرزد و صدایت کند بانو...

دست خودت نیست 

زن که باشی...

باید صبور باشی، مدارا کنی و با همه بغض ات لبخند بزنی . 

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید دوستت دارد !!! بازهم خواهی پرسید دوستم داری ؟؟؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید. 

زن که باشی ....

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی 

دست خودت نیست 

زن که باشی ...

ترس های کوچکی داری .

هر چه قدر که زیبا باشی نگران زیباتر هایی می شوی که شاید عاشقش شوند...

زن که باشی...

زود می بخشی، زود می رنجی ، زود می گریی، زود می خندی و زود می شکنی . 

دست خودت نیست.

زن که باشی...

نمی توانی انکار کنی، تشنه ی بوی تن مردت هستی 

همیشه و هر لحظه دست خودت نیست 

زن که باشی...

تمام تنت طعم تلخ گس مرد را می طلبد 

زن که باشی...

سرشاری از عاشقیت های ناتمام .

اگر مردت طعم لب هایش طعم تو را بدهد . تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت ، بی آنکه ذره ای کم بگذاری...

 

و در آخر...

دوستت دارم و بهت افتخار می کنم .

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 13:56 | قفل و کلید | |

آخه یکی نیست به من بگه آخه دختر تو چرا گاهی اینقدر اعتماد به نفس داری و تو آزمون هایی که کلییییییییییییییییییی آدم شرکت می کنند و در آخر هم با پارتی بازی یه عده استخدام می شن شرکت می کنی...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

جمعه یه آزمون استخدامی مربوط به یکی از بانک های کشور محترممون بود که من شرکت کرده بودم و برای آزمون هم یه کتاب استخدامی گرفته بودم و تقریبا کامل خونده بودمش و با اعتماد به نفس کامل صبح آماده شدم که برم آزمون بدم . 

همین که به مرکز برگزاری آزمون رسیدیم چشااااااااااااااام گرد شد title=که یعنیییییییییی این همه آدم برای آزمون اومدن؟

مگه قراره چند نفر استخدام بشن . جلوتر که رفتم با تعجب دیدم یه عده از شهرستان هم بودن که از شب قبل اش چادر زده بودن. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یه جورایی تو دلم خالی شد و با خودم گفتم اینم بی خود بود. 

فکر نمی کنم برای کنکور این همه آدم شرکت کرده بودن... 

بعد می گن جامعه ما جوان بی کار نداره؟

تازه شرایط گزینش هم حداقل لیسانس بود . 

یعنی اون همه آدم لیسانسه جووون مملکت ما بودن که بیکـــــــــــــــــــــــارن. 

واقعا این جای تاسفه ....

به هر حال وارد جلسه آزمون شدم و سئوال های رو دادن و به نظرم خیلی آسون بود و تمام تست هایی که تو کتاب خونده بودم دقییقا همون ها بود. فقط من زبان به هیچ عنوان یاد ندارم و میانه خوبی هم باهاش ندارم که از رو بغل دستیم زدم. 

برای خودم خوششحال بودم که احتمالا خیلی ها کتاب و نخوندن و نمی تونن جواب بدن. Yatta

اما از جلسه که اومدیم بیرون دیدم همه خوشحالن و میگن عجب آزمون ساده ای بود. 

حالا منتظر نتایج آزمون هستیم تا ببینیم تو این همه جوون کی پارتی اش از بقیه بیشتر بوده.

به هر حال یکی بیاد به من بگه این قدر تو این استخدامی ها شرکت نکن فایده نداره فقط پول ات میره . 


شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 18:19 | قفل و کلید | |

برین ادامه 



دوستای خوبم هر کی رمز و نداره بگه لطفا ...


ادامه مطلب
جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 9:42 | قفل و کلید | |

من یه گوشی موبایل داشتم که خیلی داغون بود تا حدی که دیگه روشن نشد و کلید نوکیا n8  داشت . وقتی کلید دید گوشی من خراب شده گوشی شو داد به من و خودش این گوشی و دستش می گرفت . 

بارها بهش گفتم بریم یه گوشی قیمت مناسب بخریم چون این اصلا جالب نیست که دست ات باشه. هر دفعه می گفت نه من با همینم کارم راه می افته و لازم ندارم. 

بعد از مدتی کلید می گفت من یه گوشی دیدم خیلی کوچولویه و قیمت اش هم 50 هزار تومانه و منم می گفتم نه اصلا اون و نمی خریم چونه به درد نمی خوره . 

تا انکه  چند روز پیش کلید گفت یکی از دوستای قدیمی ام زنگ زده گفته بیا باهم بریم گوشی بخریم و می خوام باهاش برم. 

ظهر با دوست اش با هم رفتن و منم به کلید گفتم برای خودت هم اون گوشی که دوست داری بخر. 

قبل از اون هم همش می گفتم این گوشی نوکیا دست من نمی شه viber  رو روش نصب کرد . 

تا این که ظهر از تو موبایل فروشی زنگ زد و گفت قفل گوشی و بخرم . منم خوشحال شدم که تلسم شکسته و می خواد برای خودش گوشی بخره . گفتم آره حتما بگیر. 

بعد از چند ساعت اومد دفتر و دیدم این دستش هست.



بله دقیقا گوشی که من دوست داشتم و خریده بود و برای خودش گوشی نخریده بود و گفت این و برای تو خریدم که بتونی viber  و روش نصب کنی. 

منم کلییییییییییییییییی خوشحال شدم و گفتم چرا برای خودت نخریدی . من که گوشی دارم. 

گفت تو اون گوشی کهنه شده بده به من و این و تو دست ات بگیر. زبانکده محصل

الان کلید n8 داره منم گوشی جدید....

بلهههههههههههه این طوری شد که من شرمنده شدم و کادوی روز زن و دریافت کردم. 495019_flirtysmile4.gif

پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 9:42 | قفل و کلید | |

حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که هر جا خواستم او بود . اما هر جا او خواست من نبودم ...

یارب یارب یارب یارب االهی
گفتی بخوان مرا تا اجابت کنم ترا یارب میخوانم ترا پس اجابت کن مرا 
الهی بزرگوارا
ای خا لق ای مهربان
ای بخشنده گناه
ببخش که بخشنده تویی
ومن بنده روسیاه که همیشه دم از عاشقی زدم و تورا معشوق گفتم و تو رسم عاشقی را بجا اوردی 
زمانی که صدات نزدم صدام کردی زمانی که غفلت کردم فراموشم نکردی
زمانی که نخواستم دادی ای خدا ای خدا 
تو رو به عزت با ابروترین انسان روی زمین امروز که از ته دل صدات میکنم جواب بده 
خدایا اول سلامتی برای سرور و مولایم امام زمان عج
وبعد دعا میکنم برای مریضایی که با درد صدات میکنن خدایا نا امیدشون نکن
خدایا تو بندت رو با عزت افریدی پس اون بنده ای که برای روزی حلال و بی منت صدات میکنه بی جواب نذار 
خدایا تو را به عشق علی و فاطمه دلهایی که تو رو صدا میکنن جوابشونو بده
خدایا تورو قسم به حسین به کسانی که فرزند ندارند فرزندانی سالم و صالح عطا کن 
خدایا تو را به یوسف نبی التماس میکنم بنده های اسیر و بیگناه و در بند رو دریابی 
خدایا ای صاحب کن فیکون به تو نیاز دارم مستجاب گردان دعاهایم را 

آمیــــــــــــــــــــــــــــــن 


اعمال :

ولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:

روز پنج شنبه اول آن ماه  - در صورت امكان و بلا مانع بودن -  روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوحٌ قدوسٌ رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم"گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.



خالق من "بهشتی" دارد

نزدیک , زیبا و بزرگ

و "دوزخی"دارد به گمانم کوچک و بعید

و در پی بهانه ای است که ببخشد ما را ...

شاید امشب آن شب بی دلیل باشد

امشب از دعا محرومم نکنید

پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 8:25 | قفل و کلید | |

خب بنده اومدم در کمال نا باوری اعلااااااااااااااااام کنم که هیییییییییییچ هدیه بابت روز زن نگرفتم 

خب دیگه اینم از اون خاطراتات و سوپرایزهای به یاد ماندنی هست که آقای کلید برای روز زن خانم قفل هدیه نگرفتن  

از اونجایی که کلید مهربون همیشه بی مناسبت برام کلی هدیه می خره ، حساب و کتاب روز زن و نکرده بود و من هم خیلی منصفانه بهش حق دادم که نتونه برام چیزی بخره . 

شب قبل از عید همه رفتیم خونه خواهرم و جاتون خالی لازانیا درست کرده بود و کادو مامانم که پول نقد بود و بهش دادیم . دیشب هم که رفتیم خونه مادر شوهری که یه ظرف میوه براشون خریده بودم و بهش دادیم و از اونجا با همسری رفتیم خیابان رهانمایی و مجتمع خورشید قدم زدیم و شام هم رفتیم جای همیشگی مون ( پیتزا کنج ) Smiley

با امسال سه سال هست که آقای کلید روز زن و به بنده تبریک می گن. 

هدیه پارسالم.




اینم هدیه سال اولم : که اون موقع هنوز عقد نکرده بودیم  زبانکده محصل


و اما امسال هم که هدیه ام پوووووووچ  بود  شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 10:27 | قفل و کلید | |


تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم



عزیزم ، مهربونم ، همه وجودم، مرد صبورم تولدت مبارک . برات بهترین هارو از خدا می خوام و ازت ممنونم که هستی . 

بله 14 فروردین 1393 کلید مهروبنم واردسن 33 سالگی شد . 

روز تولد کلید مهربونم از صبح با هم دیگه بیرون بودیم و همش از قبل بهم می گفت نباید برام چیزی بخری و منم خب به حرف اش کردم 

صبح و تا ظهر با هم رفتیم تمرین رانندگی و بعد از ظهر هم رفتیم سمت طرقبه و شاندیز و از اونجا هم رفتیم ویلاژ توریست. 

کلید برام یه شلوارک خرید و رو به من کرد و گفت عزیزم تولدت مبارک ( آخه تولد خودش بود و به جایی که من براش چیزی بخرم اون می خرید )

بعد یکم رفتیم جلوتر تو یه مغازه یه مانتو دیدم که قبلا مدل همین مانتو رو برای کلید پیرهن مردونه شو خریده بودیم. چون من و کلید معمولا تو لباس پوشیدن با هم ست می کنیم خیلی خوشم اومد. و الهی بمیرم کلید طفلی برام خریدش. باز رو کرد بهم و گفت قفل تولدت مبارک Smiley

منم با کلی شرمندگی می گفتم مرسی عزیزم. خلاصه تا آخر شب همش کلید به من می گفت تولدت مبارک. 

 یه همچین شوهر فداکاااااااااااارییییییی دارم من .  عشق یعنی همین ...

بله این طوری شد که من برای تولد کلید عزیزم هیچییییییییی نخریدم . قرار شد پول شو نگه دارم تا بعدا بتونم یه کادو خوب با پولم بخرم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک


 

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 8:7 | قفل و کلید | |

برای 13 بدر کلییییییییییی برنامه ریخته بودم و هیچ وقت به این که می گفتن 13 نحسه اعتقاد نداشتم . اما متاسفانه ....شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کلا از اول عید فروردین خیلیییی روزهای خوبی نداشتیم . همش سر چیزهای خیلی ساده و الکی بینمون کدورت به وجود می اومد و بعد به هم قول می دادیم که بیشتر حواسمون جمع باشه که کدورتی به وجود نیاد .

شب قبل از 13 خونه خواهرم بودیم و سر یه سری مسائل بینمون سنگینی به وجود اومد و قرار بود 13 رو همه بریم باغ و خوش بگذرونیم . منم شب ک اومدم خونه به کلید اس زدم که من فردا خونه می مونم و جایی نمیام تو برو.

فردا صبح همه جلو در خونمون قرار گذاشته بودن و منم اصلا از تو رختخوابم بلند نشدم و هرکی هم میومد می گفت چرا نمیاین می گفتم کلید داره ماشینشو درست می کنه خودمون بهتون می رسونیم .

خلاصه کلی ناراحت بودم و منتظر بودم که کلید بهم زنگ بزنه و مثل همیشه بخنده و بگه قفل زودباش ازم عذرخواهی کن تا ببخشمت و منم بخندم و بگم خیلی پررووووووییییییی و همه چی تمام بشه . اما ...

به هر حال همه رفتن و من تو خونه تنها موندم و کلا تو ساختمان هیچ کس نبود و آنتن تلویزیونمون هم خراب شده بود و نمی تونستم تی وی نگاه کنم . کم کم هوا داشت تاریک می شد و ترسیدم و لباس هامو پوشیدم با خودم گفتم میرم پروما یه دوری می زنم تا مامان اینا بیان .

از خونه زدم بیرون و به پروما رسیدم دیدم یه پرده زدن که امروز تعطیله .

می خواستم برگردم خونه که یادم اومد کلید ندارم

دیگه به کلید اس دادم که من بیرونم و کلید هم ندارم برم خونه و مامان اینه هم معلوم نیست کی بیان و کلید هم کلی عصبانی شد از دستم و اومد دنبالم و این شکلی بودشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه کلی دعوام کرد و منم بعد که دید من کلی ناراحت بودم و از هم عذر خواهی کردیم و رفتیم یه دوری تو خیابونا زدیم و من و گذاشت خونه.

وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم و رفتم تو اتاقم و جلو آینه هی خودم نگاه می کردم شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و افسوس می خوردم شکلک های شباهنگShabahang. بعد اومدم تو پذیرایی که یهوووووووو یه صدایه بلندیییییی از تو اتاقم اومد و دویدم تو اتاقم دیدم آینه اتاقم افتاده وسط اتاق و شکسته . مات و مبهوت به آیینه نگاه می کردم

آخه چه طوری شکست. اگه چند ثانیه بیشتر جلو آیینه بودم می افتاد ررو خودم 

اینم آیینه شکسته اتاقم


اینم قاب آیینه ام که دیگه آیینه داخل اش شکسته بود 


اول با خودم گفتم ااااااااهههههههه چه روزه بدی بود. چه بلاهایی سرم اومد. 

اما بعد که با خودم فکر کردم گفتم شاید تمام بلاهای این مدت به آیینه خورده و دیگه این شاله همه چی به روال عادی خودش بر می گرده. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

به هر حال اینم از 13 ما که نه به در شد و نه سبزه ای گره زدیم و نه خوش گذروندیم . 

سال پیش 13 رو مکه بودیم ...


چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 10:40 | قفل و کلید | |

خب امسال سال تحویل ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز پنج شنبه بود  و من و کلید طبق عادت سال های پیشمون رفتیم به سمت حرم . 

روز قبل اش هم سفره هفت سینمون و تو دفترمون پهن کردیم و چند تا عکس هم گرفتیم 




خب دیگه این اولین سفره هفت سین زندگی دو نفره مون بود و کلی توش کسری داره و دیگه تو محیط کار هم کلی امکانات کم بود Smiley

قبل از سال تحویل اول اومدیم دفتر و چند تا عکس  با سفره هفت سینمون گرفتیم و بعد رفتیم به سمت حرم . 

حرم حسابی شلوغ بود و در ها رو بسته بودن و تو خیابون فرش پهن کرده بودن و هوا هم یه مقدار سرد بود و ما هم همونجا نشستیم و نماز خوندیم و یکم قران خوندیم و بعد رفتیم یه دوری زدیم و دوباره اومیدیم و رو به حرم ایستادیم .

دیگه کم کم نزدیک سال تحویل شده و همه مردم یه حال و هوای دیگه داشتن و دعای فرج و توسل و خوندن و همه هم دستاشون رو به آسمون و هر کی هم تو حال و هوای خودش بود . واقعا لذت بخش بود و موقع دعای کردن همه رو یاد کردم . تمام خانواده خودم و کلید و همه ی دوستان مجازی و غیر مجازیم 

بعد که شروع سال 1393 رو اعلام کردن یه تعداد از مردن شکلات میریختن و چند تا کبوتر هم تو آسمون آزاد کردن و همه به همدیگه تبریک می گفتن و ما هم اومدیم خونه مامانم چون همه شام اونجا دعوت بودیم . 

روز بعد هم اول رفتیم خونه مامان کلید و بعد از اون هم که هر روز چند جایی می رفتیم عید دیدنی . 

اینم عکس های لباس های عیدم 



اینم کت کلید که با یه پیرهن سفید و شلوار مشکی ست کرده بود

سال خوبی داشته باشین...

جمعه یکم فروردین 1393 | 10:37 | قفل و کلید | |

شب تولدم کلید کلیییییییییییی ناراحت بود و می گفت قفل ببخشید من نتونستم برای تولدت هدیه ای بخرم. این قدر طبیعی رفتار می کرد که باورم شده بود . منم تو دلم این شکلی بودم. اما همش می گفتم اشکالی نداره فدای سرت.

خلاصه تا روز تولدم همش با خودم می گفتم یعنی برام هیچیییییییی نخریده؟

روز تولدم مصادف بود با 4شنبه سوری . دفترو بستیم و رفتیم خونه مامانم که با مامان بریم باغ برای 4 شنبه سوری.

من رفته بودم طبقه پایین خونه خواهرم و کلید رفته بود طبقه بالا خونه مامانم تا به مامانم بگه حاضر شه بریم باغ.

بعد کلید بهم زنگ زد گفت بیا بالا کارت دارم. وقتی رفتم گفت تولددددددددددددددددددددت مبااااااااااااااارک و تو دستش این بود

بعد که جعبه رو باز کردم

بلهههههههه خااااااااالللللییییییییی بود.

بعد رو در آپارتمان این کاغذ بود.

بعد رفتم تو آشپزخانه  ...

من این شکلییییییییییییی بودم

و من همچنان تو خونه میییی چرخیییییییدم

بعد رفتم تو پذیرایی و کلید می زد رو میز می گفت بگرد و کادوت و پیدا کن و هر وقت بهش نزدیک شدی صدا بیشتر می شه.

منم اول تو جیبهای خود کلید و گشتم و دیدم صدااااااااا بلللللند شد و زیر میز جلوی پای کلید و نگاه کردمو این و پیدا کردم

در جعبه رو که باز کردم ...

یه جعبه مشکی که روش یه کاغذ بود . جعبه مشکی رو در آوردم و وقتی درشو باز کردم دیدم ...

شکلک های شباهنگShabahang

بعد بالشتک تو جعبه رو برداشتم و زیرش ایییییییییییییینننننننن بووووووووووووود

بلهههههههههههههههههههه یه انگشتر طلا با نگین فیروزه    

من عااااااااااششششششششششق این انگشتر بودم و قبلا دیده بودم .

این طوری بود که من تا آآآآآآاخرررررررر شب این طوری بودم شکلک های شباهنگShabahang  شکلکـــْـ هایِ هلــن



قفل نوشت: کلید عزیزم بابت تمام زحماتت ازت ممنونم . برات بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم بتونم خوبی هاتو جبران کنم Smiley


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 23:21 | قفل و کلید | |

اینم مروری بر سال 92....

- بهترین اتفاق سال 92 هفت فرودین با کلید به سفر حج رفتیم 

- اردیبهشت ماه خبرقبولی من برای مجوز دفتر کارمون بود 

- خرداد ماه با کلید تو دفتر خودمون شروع به کار کردیم 

- اردیبهشت خواهر زاده ام به دنیا اومد 

- بدترین اتفاق سقط جنین خواهر گلم در 5 ماهگی اش بود

- مرداد ماه اولین سالگرد ازدواج من و کلید 

- آبان ماه یه وام خانوادگی به نام کلید افتاد و ما تونستیم ماشین بخریم 

- سفر به اصفهان و تهران برای رفتن به مصاحبه استخدامی که البته رد شدم

- آذر ماه با تعدادی از خاله ها و دختر خاله ها و مامانم و خواهرم بدون کلید به مدت 10 روز به قشم رفتم 

- دی ماه هم که مصادف بود با روزهای آخر ماه صفر 

- ولنتاین هم که برای من سنبل بهمن ماه بود 

- اسفند که جز بهترین ماههای سال برای من هست . چون هم تولدمه و هم دومین سالگرد آشنایی من و کلید بود. 

در کل سال خیلییییییییی سختی برای من و کلید بود . خیلی کارها انجام دادیم . کلیییییییییییییییی بدهییییییییییی و پرداخت کردیم . کلییییییییییییییی برای دفترمون تلاش کردیم و کلییییییییییییییی ناراحتی و پشت سر گذاشتیم و کم و بیش هم دلمون شکست و به خدا پناه بردیم. 

دو سال هست که با کلید داریم تمام سختی ها رو پشت سر می زاریم تا به روزهای خوبمون نزدیک بشیم. تا بتونیم به لطف خدا بریم زیر یه سقف و همیشه در کنار هم باشیم . برای سال 93 برنامه زیاد داریم و به دعاهای همه تون هم محتاجیم. 

خدا رو شکر می کنم که همیشه و در همه جا با کلید عزیزم پا به پای هم بودیم و هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاشتیم و همیشه لطف خدا شامل حالمون بوده . 


کلید عزیزم بابت تمام فداکاری هات و مهربونی هات ازت ممنونم . 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 22:54 | قفل و کلید | |

امشب یک شبی نه مثل همه شبها شبی که بهترین هدیه زندگیم رو خدا بهم داد عزیزم تولت مبارککککککککککککک

بوسسسسسسسسس دستتتتتتتتتتتت شششششششششادی  اها بیا وسط 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 20:0 | قفل و کلید | |

یا مقلب القلوب و الأبصار .

دل ‏ها ، آفتاب ‏گردان تو شده ‏اند و چشم ‏ها به سوی تو ، به دور روی تو طواف می‏ کنند ؛ هم‏ گام با بهار .


یا مدبّر اللیل و النّهار .

سایه‏ های شب و آفتاب روز را تویی که تدبیر می ‏کنی .


یا محول الحول و الأحوال .

حال دل‏ های ما در دست‏ های توست ؛ تو مانند گردش حال دانه ‏ها به گیاه ، مثل رویاندن سبزی زندگی از متن تیره خاک ، در کار آفریدنی . دل ‏ها را می ‏گردانی .


حَوِّلْ حالنا إلی احسَن الحال .

تدبیر قلب ما را ، تو ساز کن . گردش آفتاب ‏گردان دل ما را تو هموار کن و ما را به بهترین وقت و نیکوترین حال در این بهار ، بی ‏نیاز کن .


 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 10:42 | قفل و کلید | |

قفل نوشت : امروز تولدمه ...


27 اسفند 1365

 بله من 27 ساله شدم و سن ام با روز تولدم یکی شده . عدد و 27 و دوست دارم و برام شانس میاره . 

امیدوارم حالا که تو بهترین عدد زندگی ام هستم برام بهترین ها رقم بخوره. چون تو زندگی ام دیگه این عدد تکرار نمیشه .

دارم کم کم به 30 ساله ها نزدیک میشم 


این پست و بعد میام کامل می کنم 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 10:10 | قفل و کلید | |

خدایا ممنونم بابت خیلی چیزا !بابت خلق بهترین موجود روی زمین(همسرم) برای موجودی که باعث ارامشم هست.برای اینکه توی این دنیای وا نفسا بمن یکی از بهترین افریده هایت رو بخشیدی .

فقط بمن لیاقتش رو بده .قفل عزیزم قد تمام دنننننننننننننننننننننننننننیا دوستت دارم 

تولدت 2 روز دیگست.تولدت مبارک .


تولد زیرمیزی تولد یک سالگی زیرمیزی دات کام

به نظر شما چی براش بخرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/کمکم کنید!!!!!!!!!

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 19:22 | قفل و کلید | |

این روزها اگه از صبح زود تا دیر وقت تو خیابون ها بچرخی پر شده از آدم هایی که تب و تاب نوروز و دارن

یه کسایی خوشحالن که سال جدید داره میاد و بهونه ی هست تا خونه تکونی کنن.

بله درست شنیدین خونه تکونی... چه قدر خوبه که دلهامون هم خونه تکونی بشن . یه شیشه پاک کن از جنس عشق برداریم و بپاشونیم رو دلمون و تمام کدورت ها و کینه ها رو به عشق تبدیل کنیم. تمام حسادت ها رو خوب بشوریم و دیگه ردی ازش نمونه. این ها رو به افرادی مثل خودم می گم.

یه کسایی هم هستن که میرن تو فروشگاهها و اجناس و زیر و رو می کنن و هی به لیبل قیمت ها نگاهی می کنن و صفر ها شو می شمارن که آیا قیمت این جنس به ریال هست یا به تومان وقتی چشاشون و میمالن و میبینن درست خوندن آهییییییییی می کشن و به مغازه دار می گن که آقا خوشمون نیومد...

خیلی سخته برای مادری که می ترسه تو این روزها بچه اش و از خونه ببره بیرون که مبادا تو این آشفته بازار بچه چشش اش به چیزی بیوفته ، آخه بچه اگه دلش بخواد مگه مادر می تونه نادیده بگیره. اما همون مادر داره با خودش حساب می کنه که پولی که داره به اندازه یک کیلو شیرین نخودی و چند کیلو میوه های سرمازه ارزون تر می شه تا بتونه آبروش و حفظ کنه.

خیلی سخته برای مردییییییییی که تو جیبش پرشده از دفترچه های قسط های معوق هست ،دست زنشو میگیره و میبره تا شب های عید دلشو رازی نگه داره اما باز هم ...

یه دسته از ما آدم ها هم هستیم که جز هیچکدوم از این دو دسته نیستیم و کاری به خونه تکونی دلمون و نداریم و اصلا کاری به هیچ کس نداریم و راه میریم با چیزهایی که داریم فقط پز اش و میدیدم و به این فکر می کنیم برای نوروز چه کار کنیم که از بقیه بهتر باشیم . 

نمیدونم شاید این مطلب و نوشتم تا بهونه ای باشه یکم به خودمون بیایم. به خودمون بیایم که بدونیم نوروز دیگه داره می رسه. از نوروز 92 تا نوروز 93 چه چیزهایی و به دست آوردیم و در قبالش چییییییییی هااااااااا از دست دادیم.

سال تحویل 92 از خدا چی خواستیم ؟ و به کجا رسیدیم. حالا چی می خواهیم؟ 

نوروز قبلی دلمون و خونه تکونی کردیم ؟ چی تو دلمون کاشتیم؟

دلم می خواد چند تا دعای نوروزی کنم. از مدل دعاها که خوب به دل خودم بچسبه...

خدابا خدای مهربونم دستامون و بگیر و هیچ وقت به حال خودمون رهامون نکن

خدا جون یک سال دیگه هم داره میگذره مثل تمام نوروزهای دیگه خودت بهترین تقدیرو برای زندگیمون رقم بزن

خدایا می دونم نوروز 92 ازت چی خواستم بابت تمام اونهای که بهم دادی شککررررررررر و بابت تمام نداده هاتم بااااااازممممممممم شکررررررر

خدایا دل منم خیلی چیزهای می خواد اما نه از اون هایی که پشت ویترین مغازه ها برق میزنه نهههههه. دلم زندگیییییییی میییییییییییییخوااااااااااااااااااااددددددددددددد.

پروردگارا ، خداوندا :

سالی نو ، بهاری نو و روزگاری تازه در راه است ؛ با یاد تو و با عشق تو آغازش می کنیم،

تو را قسم می دهم ، به هفت آسمانت به پاکی و معصومیت کبوترانت ،

به شقایق های دشت های بیکرانت ،

تو را قسم می دهم ، به ستاره های کهکشانت ، به دریاهای جاودان و به آب های جاری و روانت ،

تو را قسم می دهم ، به برگ های پریشان خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان نریز ،

و آبادکن دلهایمان را ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان و دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان .

تو را قسم می دهم ، به پرستو های غربت کشیده ، به عظمت غروب ، به سادگی سحر و به آرامش

سپیده ، به پاکی لبخند های کودکانه و عزت و عصمت عشق های جاودانه ؛

که قلبمان را مجذوب محبت ، لبانمان را مست مروتو وجدانمان را بی قرار عدالت گردان


آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

شنبه هفدهم اسفند 1392 | 9:28 | قفل و کلید | |

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... 

امروز دومین سالگرد آشنایی ما هست. 

کلید عزیزم بهت افتخار می کنم 

                   این گل خوشگل و کلید عزیزم به عنوان دومین سالگرد آشناییمون بهم هدیه داد.

این و هم من گرفتم

البته نا گفته نماند که کلید تو این مدت خیلییییییییی برام خرید کرده و سر فرصت عکس های همشو می زارم .

ممنونم ازت همسرم


ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 8:14 | قفل و کلید | |

بهترین روز من وقفل جانم .روزی که تونستم بهترین شریط زندگیم رو انتخاب کنم وکنارش باشم .واقعا بهش افتخار می کنم  چون بهترین همسر دنیاست و بهترین بهترینها ست.قفل عزیزم دوستت دارم دوسسسستت دااااارم.نمی دونم چطور وچه جوری باید بابت تمام ناملایماتم ازش عذر خواهی کنم یا تلافی تمام ناراحتی ها ومشکلاتی که براش درست کردم رو در بیارم فقط می تونم بگم همسر عزیزم منو ببخش نه بخاطر من بخاطر اینکه تو خوبی وبهترینی وبا گذشتی عزیزم .بوووووووووووووووووووووووووووووس بوسسسسسسسسسسسسسسس.بهترین روزای زندگیم به جرعت می گم کنار تو بوده وهست. 
یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 19:9 | قفل و کلید | |

و اما عشق یعنی... 

.

.

.





ادامه مطلب
شنبه دهم اسفند 1392 | 10:4 | قفل و کلید | |

امروز کلید تهران یه آزمون داشت و دیروز ساعت 5 بعد ازظهر هم بلیط داشت و رفت. 

دیشب کلی دلم گرفته بود و دلتنگ شه بودم. با این که ما شب ها همیشه پیش هم نیستیم و اما همش حس می کردم یه چیزی گم کردم و عصبی شده بودم. حتی خیلی گرسنه ام بود اما شام نخوردم و خوابیدم. 

الان باهاش تماس گرفتم و تو دلم کلی قربون و صدقه اش رفتم چون طفلی رفته تو بازارهای تهران داره برای من خرید میکنه. تازه 2 ساعت دیگه ام بلیط برگشت داره. 

آخ جون امشب ساعت 3 شب میرسه. 

عزیزم برات آرزوی موفقیت می کنم . 

پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 12:4 | قفل و کلید | |

16 بهمن ماه تولد خواهرزاده ام بود و اینم عکس هاش :

سالاد اولویه









اینم یه کیک فوق العاده خوش مزه و قشنگ که خواهرم درست کرده




دسر



نمای کامل میز





و اما کادو ها...



این شاله 120 ساله بشی.

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 8:52 | قفل و کلید | |

4 شنبه با خواهرم رفتیم بیرون و برای کلید هدیه روز ولنمتاین و خریدیم و کلید هم یه جورایی بو برده بود و هی سئوال پیچ می کرد و منم می پیچوندم. 

5 شنبه شب کلید خونه ما بود و تا صبح هی فکر می کردم که یواشکی پاشم برم هدیه شو تو ماشین اش بزارم و بیام اما می ترسیدم بیدار بشه و نقشه هها به هم بریزه. 

روز 5 شنبه هم کلید من و برد و کل مشهد و چرخیدیم که برای من هدیه ولنتاین بخره اما من هیچی نپسندیدم. حتی جمعه هم رفتیم همه جا رو گشتیم و بازم هیچی به دلم نشست. و بهم قول داد که یه کادو خوب ازش طلب داشته باشم . 

فقط یه ذرت خوردیم اومدیم خونه 

جمعه صبح هم کلید ساعت 10 آزمون داشت و می خواست بره و من زودی پا شدم وگفتم تا وقتی که تو صورت و می شوری من برم تا پایین و میام. کلییییییی تو ذهنم جمله بندی کرده بودم که براش نامه بنویسم اما حسابی هول کرده بودم و نفهمیدم چی نوشتم و هی وسیله هام می افتاد. 

اول یه کاغذ نوشتم و هر کاری می کردم رو فرمون نمیچسبید و گذاشتم رو صندلی 


بعد این کاغذ و زدم رو آفتابگبر ماشین ( فقط به جمله بندی نخندییییییین ) ,  براش نوشته بودم تو داشبورد و نگاه کنه...


و بعد هم این و تو داشبورد گذاشتم . ( آخه کلید قبلا گفته بود برای ولنتاین برام یه دنت بخر ) 

و یه برگه که نوشته بودم جیب پشت صندلی و نگاه کنه ...

و در آخر کادویی که تو جیب پشتی صندلی ماشین گذاشته بودم ( دکمه سر آستین ) 

بعد کلید بهم زنگ زد و کلی خوشحالی کرد . 

این دومین سال هست که روز عشق رو تجربه می کنم و در کنار بهترین و عزیزترین کسم بودم . 

اینم کادو ولنتاین سال پیش هست که کلید برام خریده بود. 


 

همسر عزیزم بابت همه خوبی هات ممنونم ...

شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 19:39 | قفل و کلید | |
Design By : nightSelect.com