عشق یعنی...






خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کند تا وجودت آرامش بخش

دیگری باشه.

دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 12:41 | قفل و کلید | |

واقعا این روزها گرمای هوا کلافه ام کرده علاوه بر اینکه همین جوریشم هر روز یه حس بد بهم منتقل میشه .

خب خدا رو شکر روز های ما هم برای خودش همینطوری داره میگذره . منم هر روز سعی می کنم یه هنری از خودم نشون بدم الکی مثلا منم یه خانم کدبانو هستم 

صبح که ساعت هفت با کلید بیدار میشیم و با بدختی و هزار تا فهش تو دلم به خودم میدم و میریم دفتر . هنوز بعد از هفت سال کارمندی برام مرگه که صبح بخوام از خواب بیدار شم.  و ظهر هم حدود ساعت دو خونه ایم و سریع قبل از اینکه لباسم و در بیارم زیر گازو که روش غذا است روشن می کنم تا وقتی که لباسامونو عوض میکنیم گرم بشه و بعدشم نهار می خوریم و می خوابیم تا بعد از ظهر که کلید ساعت چهار بیدار میشه ومیره دفتر. البته قابل ذکر هست که کلید روزهای فرد  بعد از ظهر کلاس داره و قرار شده من برم دفتر و قسمت خوبه اش اینه که پولی که از کلاس ها میگیره و مستقیم میده به بنده . تازه یک مساله دیگه منو بیشتر ترغیب کرد و دارم بعد از ظهر میام اینه که یکی از شاگردهای باشعور اقای کلید پول کلاسهاشو جلوتر پرداخت کرد . حالا من کلیییییییییی نقشه برای خودم دارم با این پول که امیدوارم تیرم به تاریکی نرود

بعضی روزها بعد از ظهر تو خونه هنرنمایی می کنم که وقتی کلید میاد خونه کلیییییییییی حال کنه . ( که البته فکر می کنم بیشتر طفلی  حالش گرفته میشه و الکی من و دلداری میده )

مثلا این اولین کیکی بود که تو فرم برای اولین بار درست کردم چون تهش سوخت هیچ گونه تزیناتی انجام ندادم.

اینم میلک شیک بنده تو هوای گرم :

 

خوب گاهی هم یه هندونه اینطوری میچسبه و میزارم تو یخچال سرد بشه تا کلید میاد کلیییییییییییی جیگرش حال کنه:

 

 

یه شبم که کلید در حال نگاه کردن فیلم ترسناک هست و من پشت به تلویزیون میشینم از این ها میارم که با هم بخوریم :

و باز با اعتماد به نفس بالا دوباره کیک و میلک شیک درست میکنم و اینبار خلاقیت به خرج می دم و تزیین هم میکنم با کلییییییییییییی عشق برای کلیدم میارم تا به عنوان شام سرو بشه

در یه عملیات انتحاری مثل این مامانهایی که ده تا بچه بزرگ کردن و کلی سرشون میشه از مادر شوهر یاد گرفتم و رفتیم کنگر خریدیم و با کلید پاک کردیم و بنده به این شکل سرخ کردم و در فریزر بسته بندی کردم برای مصرف زمستان :

 

اینم خورشت کنگر برای اولین بار که فوق العاده خوشم اومد و خوشمزه است که شنیده ها میگن کنگر فوق العاده خاصیت داره پس به همه توصیه می کنم که حتما بخورید بلکه وجودتون پرخاصیت بشه.

دو تا سوال خانه داری دارم :

1-  سطح بیرونی قابلمه چدن که با روزغن میسوزه و زرد میشه رو با چی میشه تمیز کرد؟

2- کی فر تو کار برقی و گازی داره؟

یعنی هر کس به این دو سوال من جواب بده واقعا لطف بزرگی در حقم کرده.

آهان یه موضوع دیگه هم یادم اومد که بگم .

چند وقتیه که با کلید تصمیم گرفتیم که تعطیلات خرداد ماه و حتما یه سفر بریم و تو خونه نباشیم . خوب سه روز بیشتر وقت نداریم و نهایتا دو روز هم از کارمون بزنیم میشه در مجموع پنج روز . حالا موندیم تو این گرما کجا بریم که هم بهمون خوش بگذره و هم هوای اون منطقه خوب باشه .

فعلا داریم به بانه و تبریزو جلفا و اونطرف ها فکر می کنیم . حالا موندیم که ایا کلا به خاطر کسری وقت با هواپیما بریم برگردیم خوب یه مشکلی داره که دیگه اونجا ماشین نداریم و از تبریز به بانه و جلفا رفتن بدون ماشین سخت میشه.

اگرم بخوایم با قطار بریم و ماشین و هم با قطار بفرستیم 24 ساعت تو راهیم و باز راه برگشت و باید با ماشن برگردیم که یکم خسته کننده است.

شما جایی سراغ ندارین ؟ یا تا به حال تبریزو جلفا و اون طرف ها رفتین که راهنماییمون کنید؟

یا تا باحال ماشینتون و با قطار فرستادین ؟ شرایط شو میدونید؟

میدونم کلااااا با این همه سوالاتی که تو این پست پرسیدم عمراااااااااااااااا نظر بزارید و جواب بدین

 

خوب در آخر هم امشب شب آرزو هاست و دعا برای من بنده حقیر هم فراموش نکنید.

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:22 | قفل و کلید | |

http://s4.picofile.com/file/8181557750/01_Sokhan_Bozorgan_WwW_KamYab_IR_.jpg

سلام و روز زن و به همه خانم ها و دوست های خوبم تبریک می گم .

روز زن وارد وبلاگ خیلی ها شدم و اینقدر قشنگ این روز نوشته بودن که حالمو جا آورد. بعضی ها نوشته های خیلی قشنگی برای مادراشون و بعضی هام برای خودشون. واقعا با خوندن مطالبشون من چیزی برای نوشتن ندارم.

اولین روز زن هم تو خونه و زندگیمون گذشت.

خوب راستشو بخواین هر لحظه منتظر بودم کلید برام یه چیزی خریده باشه اصلا فکرشوهم نمی کردم با یه تبریک روزم تمام بشه . اما زهی خیال باطل .

با خواهرهام تصمیم گرفتیم برای مامانم یه جفت گوشواره بخریم و همه پول گذاشتیم و من با خواهر شماره 2 برای خرید گوشواره رفتیم . کلاااااااااا من طلا رو دوست دارم . و برای خودم هم دو تا مداد ابرو خریدم . ( فکر کردین طلا خریدم . نه بابا اینم چون تخفیف داشت خریدم.)

 

دو شب به عید هم کلید گفت بیا بریم مجتمع خورشید ببینیم چی داره . اونجاها تو دلم خوشحال که می خواد برای من چیزی بخره اما رفتیم برای کلید یه شلوار خریدیم و برگشتیم . پنج شنبه شب دوست کلید با خانم اش قرار بود بیان خونمون . گفته بودن ساعت هشت میان و ما هم قرار شد تا اونا رفتن بریم بیرون . اما من از ساعت هشت منتظر نشستم و خانم و اقا با پسر کوچولوشون ساعت ده و نیم شب تشریف آوردن و حال من و حسابی گرفتن و وقتی هم رفتن ساعت از یازده گذشته بود با کلید رفتیم بیرون یه دوری زدیم و همه جا تعطیل شده بود و یه بستنی فالوده خوردیم و اومدیم خونه.

روز جمعه هم رفتیم مجتمع خورشید که برای مامان کلید خرید کنیم اما تعطیل بود و رفتیم پدیده و از اونجا یه بلوز خریدیم  و متاسفانه نتونستم عکس بگیرم چون دادم کادو پیچ کردن و رفتیم خونه مامان کلید. خداروشکر از کادومون خوششون اومده بود و جالب اینجاست که قبلا همین بلوز دیدن اما نخریدن .

از قبل با خواهرهام تصمیم گرفته بودیم که جمعه شب هرکس یه چیزی برای شام درست کنه و بریم خونه مامانم تا روزشو بهش تبریک بگیم .

من لوبیا پلو درست کردم .

خلاصه اینکه من همچنان از روز زن فقط یه تبریک خشک و خالی نصیبم شد  بخوام واقعیت تو بگم اینه که این چند وقت از نظر شرایط مالی یه مقدار بحرانی هستیم چون ما از بیست اسفند ما تا ده اردیبهشت پولی به عنوان درآمد دریافت نمی کنیم . به همین دلیل واقعا توقعی هم نداشتم .

 به نظرم روز تولد، روز زن و سالگرد ازدواج جدا از همه ی روزهاست . مگر اینکه واقعا شخص از هر سه موضوع بدش بیاد نخواد همچین روزهایی داشته باشه یا تو زندگی اش تکرار شن. و اینکه همه چی تو همون روز خودش قشنگه و زیباست .

جمعه شب که کلید خوابید من اصلا خوابم نمی برد با اینکه خیلی خسته بودم . رفتم تو آشپزخونه و قران برداشتم یکم قرآن خوندم و حالمو جا آورد.

دلیل این همه تاخیرم هم می خواستم این پست با عکس باشه دیدم عکس ها به دستم نرسید و من هم بی خیال شدم گفتم تا با روز مرد یکی نشده و سرم کلاه نرفته خودم بیام اینجا هم یه تبریکی به خودم گفته باشم هم این که بی خیال پست عکس دار شم . 

 

خب این هم انشای من به مناسبت روز زن....

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ | 1:18 | قفل و کلید | |

سلام به همگی

دیدم همه وبلاگ زده شده اند و همه جا رو خاک گرفته گفتم بیام حداقل یه دستور پخت براتون بزارم شاید یه اثری ازتون دیدم.

دستور کیک مرغ که تو یکی از سایت ها هست براتون میزارم چون مرحله به مرحله کامل توضیح داده.

فقط برای سس اش من ماست چکیده نیم کیلو با یه سس مایونز کوچولو برو با هم مخلوط می کنم نصف شو تو مواد میریزم و نصف شو برای تزیین نگه میدارم .

http://www.beytoote.com/cookery/ghazaha/chicken1-cakes-recipe1.html

مواد لازم برای تهیه کیک مرغ:

 مرغ  یک عدد سینه ی کامل
 پیازچه کوچک  ۳ یا ۴ عدد
 جعفری خرد شده  ۱۰۰گرم
 نان تست  ۱۲ عدد
 تخم مرغ  ۳ عدد
خیارشور ۲۰۰گرم
هویج ۱ عدد
سس مایونز یک فنجان
ماست یک فنجان
سس هزار جزیره ۳ قاشق غذاخوری
نمک و فلفل و ذرت به میزان لازم


طرز تهيه کیک مرغ :
مرغ رو می پزیم و ریش ریش میکنیم . تخم مرغ رو رنده میکنیم.
خیارشورو تو یه ظرف جدا رنده میکنیم و آب خیارشور رو میگیریم. هویج رو رنده میکنیم. جعفری و پیازچه رو خوب شسته و خرد میکنیم.

 


همه ی مواد را با ترکیب سس ها و نمک و فلفل مخلوط می کنیم.

 


 نان های تست را  و در ظرفی که می خواهیم کیک را سرو کنیم lمیچینیم

 

 

یک ردیف از نان تست می چینیم و رویش یک لایه از مایه ی مرغ را روی نان ها پخش میکنیم و روی مواد کمی ذرت شیرین یا نخود سبز پخته میپاشیم .

 

 


و باز یک لایه نان تست روی مواد گذاشته و به همان ترتیب قبل عمل می کنیم .


نکته: من کیک رو در ۴ ردیف  ۳ تایی نون درست کردم که به شکل مستطیل در آمد. میشه کیک رو در ۳ ردیف ۴ تایی نون درست کرد که به شکل مربع در بیاد!!
روی کیک را با پلاستیک فریزر می پوشانیم و چند ساعت کیک را در یخچال گذاشته تا جا بیفتد و سپس تمام سطح و دیواره ی کیک را سس مایونز می مالیم و به دلخواه تزیین میکنیم .

 میتونیم نون تست رو ب به شکل مثلث ببریم و سالاد مرغ رو بین دو تکه از نونها قرار دهیم و روشو به دلخواه تزیین کرده و زیرشو کاغذ شیرینی قرار میدیم تا شکل شیرینی تر رو تداعی کنه به جای سالاد مرغ از سالاد الویه هم میتونیم استفاده کنیم!!

برای تزیین کیک مرغ از خیلی چیزها می تونید استفاده کنید هم خوشگل میشه هم خوشمزه .

 

البته تمام این عکس ها و دستور مربوط به سایت ها می باشد و بنده هیچ گونه دخل و تصرفی ندارم

 

کیک سیب زمینی

دستور:

سیب زمیی آبپز رو با کره و نمک و فلفل مخلوط کردم و کف و دیواره قالب پوشوندم. البته قبلا تو قالبم پلاستیک کشیدم و وسطش هم مرغ ریز شده و خیارشور کنسرو سبزیجات و سس مایونز ریختم و کمی فشار دادم و روی مواد رو باز با همون مخلوط سیب زمینی پوشوندم بعد چند ساعت گذاشتم تو یخچال تا خوب ببنده و سرد بشه و بعد قالب و برگردوندم و پلاستیک برداشتم .

شد این :

به نظرم کیک مرغ برای مهمون کنار غذا خیلی عالیه .

خوب دیگه سریع برید درست کنین ببینم چه کار می کنید

سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 12:35 | قفل و کلید | |

14 فروردین روز تولد بهترین شخص زندگیم بود. کسی که حتی دلم نمی خواد به خوبی هاش فکر کنم که مبادا خودم چشش کنم . کسی که هر جا میرم به وجودش افتخار می کنم و به خودم می بالم که همسرشم .

کسی که به خاطر وجودش غریبه ها ، آشنا شدن و همه جا ازش صحبت می کنن. هر جا میرم تعریف و تمجیدشو می شنوم.

اما کاش لیاقت این خوبی ها و این همه بزرگی رو داشتم . کاش این قدر درگیر غرور و خودهواهی نشم که وجودش و کمرنگ ببینم .

برای تولدت خیلی نقشه ها داشتم اما نشد. فقط منو ببخش... همین

خدایا بزرگی تو با وجودش بهم ثابت کردی. خدایا نماز شکر به جا آوردم برای وجودش. خدایا خودت سالم و شاد نگه اش دار.

کلیدعزیزم بزرگ شدن و ورق زدن یه سال دیگه از زندگی تو بهت تبریک میگم.

برای تو می نویسم :

برای تویی که قلبت پاک است ،

برای تویی که تنهایی ام پر از یاد توست ،

برای تویی که قلبم منزلگاه عشق توست ،

برای تویی که عشقت معنای بودنم است ...

 

 

مرد من  اعتراف میکنم که از تو اموختم عاشق بودن و عاشق ماندن را . تمام حرف هایم را خلاصه میکنم و در پیشگاه خداوند عزیز این خالق عشق ُُبه پاکی چشمانت قسم یاد میکنم ـ تا ابد با تو می مانم ـ بی انکه دغدغه ی فردا را داشته باشم زیرا فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...

 

 

 

شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 19:50 | قفل و کلید | |

سه روز تعطیلی هم گذشت . قرار بود بریم مسافرت اما هر جور فکر کردیم گفتیم با این ترافیک جاده ها نریم بهتره و ماه عسل مون بزاریم واسه یه وقت دیگه

روز دوازدهم یه هو ساعت دو بعدازظهر تصمیم گرفتیم و بساط جمع کنیم و بریم بیرون شهر .

رفتیم دنبال مامانم و از اونجا هم اول رفتیم دهکه شاندیز . چخی عکسی به اون صورت نگرفتم اما فکر می کردم خیلی بهتر از اون چزی که دیدم باشه . بعد رفتیم نهار خریدیم و رفتیم پارک جنگلی نشستیم و بعد هم اومدیم خونه . روز سیزده هم به دعوت دایی ام رفتیم باغ شون و جاتون خالی خوش گذشت .

 

دوستای خوبی که به من سر میزنن و من بهشون سر نمی زنن و یا کسانی که تو اد لیست هام نیستم لطفا اعلام کنن که اسمشونو به جمع دوستام اضافه کنم تا شرمنده شون نشم .

پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 19:32 | قفل و کلید | |

هنوز باورم میشه که سال جدید تو خونه عشقم بودم . جایی بودم که توش ارزوها دارم . جایی که برای رسیدن و بودن ثانیه ها رو کنار زدم و روزهارو تند تند ورق زدم و اشک چشام و پنهون کردم .

برای بودن در جایی و کنار کسی که همه وجودم هست و با وجودش آرامش و حس می کنم. ب شنیدن صداش ضربان قلبم بالا میره .

بله من امسال و تو خونه عشق مون بودم .

روز جمعه با همدیگه رفتیم بازار گل و و برای سفره هفت سین مون خرید کردیم و این شد سفره ما...

اولین سفره هفت سین عشق مون...

 

همیشه دلم می خواست سبزه سفره هفت سینم و خودم درست کنم . سال پیش تو وبلاگ فریده جون دیدم هفت سین قشنگی انداخته و منم دست به کار شدم اما ...

چشتون روز بد نبینه که فقط روز اول عید خوشگل بود و بعد روز به روز کچل و زشت شد . بعد از سال تحویل دوباره تصمیم گرفتم و دوباره سبزه انداختم اما این بار هم فقط دو الی سه روز بیشتر نموند . خب در اخر هم هفت سین خونه خواهرم و اوردم گذاشتم چون اون می خواست بره مسافرت

اینم هفت سینم با سبزه خواهرم

قابل توجه فریده خانم که از سال دیگه باید برام هفت سین بفرسته

اینم سبزه های من

لحظه سال تحویل با کلید کنر سفره مون نشستیم و دعا خوندیم و وقتی سال تحویل و اعلام کردم به همدیگه تبریک گفتیم و تا صبح بیدار بودیم. کلید هم یه پنجاهی نو بهم عیدی داد و منم دو تا پونصدی   خب چه کار کنم من پول زیاد ندارم

 دوستای خوبم برای همتو ارزوی سال خوب همراه با موفقیت های زیاد دارم.

 

شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 19:13 | قفل و کلید | |

توقع ام از اولین تولدی که تو خونه و زندگی ام هستم یه چیز دیگه بود. خب اما همیشه ، همه چی به میل و اراده آدم نیست. همیشه روز تولدم و دوست دارم و بر خلاف میل باطنی ام خیلی دل نازک  گرفته هستم . از این که یه سال بزرگتر شدم از این که یه شمع به شمع هایی که باید فوت کنم اضافه میشه. از این که باید خودمو برای خیلی چیزها آماده کنم. همیشه از بزرگ شدم می رنجم . این مدت خیلی بیشتر از گذشته به عکس هام نگاه می کنم و وقتی میبینم چه تغییراتی کردم. چه قدر رنگ و جنس پوستم عوض شده . انگاری همه چی دست به دست هم میدن تا بهت بگن که بیدار شو یه سال دیگه هم از عمرت گذشته....

صبح روز تولدم رفتم آرایشگاه اصلاح کردم و برای اولین بر ابروهامو هم رنگ کردم . خیلی دلم می خواست ریشه موهامو م که دو رنگ شدهه رنگ کنم اما نشد دیگه...

به نظر خودم خیلی تغییر کردم و بهم میومد.

یه گروه تو وایبر داریم به نام فامیلی که خواهرهام هستیم و هر وقت تولد هر کی میشه کل گروه و می ترکونیم . تولد منو خواهرزاده ام تو یه روزه تا شب هر چی نگاه کردم دیدم تو گروه هم خبری نیست . حتی به تبریک خشک و خالی. شب قبلش اولین تبریک و جاریم برام فرستاد:

دست هایم نمی رسد تا ستاره آرزوهای محال را برایت بچینم ، آنچه از چیدن ستاره برای من مهمتر است رویای ناب شادی و آرامش توست . روزگارت پر سرمستی و آرامش . تولدت مبارک عزیزم .

متن خیلی قشنگی بود اون لحظه واقعا به همچین جملاتی نیاز داشتم . به اینکه حداقل یک نفر برام آروزی آرامش و شادی داشته باشه.

روز تولدم هم فقط صبح کلید بهم یه تبریک خشک و خالی گفت و رفتیم دفتر....

تا شب هیچ خبری از تولدم نبود . شب کلید بهم زنگ زد گفت حاضر باش بریم برات کیف و روسری بخریم . منم حاضر شدم و وقتی رفتم دیدم برام یه کیک خریده.

بعد تصمیم گرفتیم کیک و ببریم خونه خواهرم که تولد دختر اونم بود. تو راه کلید بهم گفت من تو گروه وایبر پبغام دادم که هیچ کس تولدت و تبریک نگه تا خودم سوپرایزت کنم.

کیک بردیم اونجا و خواهرزاده ام هم برام یه کتاب هدیه خریده بود. چه قدر با دیدن کتاب پر شدم از حس هی خوب. از اون حس های ناب قدیمی و دلچسب. دلم لک زده بود برای ورق زدن کتاب و ساعت ها چرخیدن تو کتابخانه قدیمی که همیشه میرفتم ازش کلیییییییییییی کتاب می خریدم.

حالا براتون از کادو کلید بگم .

بعد از مجلس عروسیم خواهرم یه دستبند داشت که منم خیلی دوسش داشتم و کلید هو دوسش داشت . خواهرم تصمیم گرفته بود که دستبند شو بفروشه تا ماشین بخرن . خوب کلید گفت بیا پلاکی که شب عروسیت و شب چله ات بهت دادم و بده منم یک و نیم ملیون میزارم روش تا دستبند برات بردارم. واقعیت و بخواین من ته دلم پلاک های خودمو بیشر دوست داشتم با اینکه از نظر قیمتی از دستبند کمتر بود. چون هدیه پا انداز و شب چله ام بود.

کلید وقت دید من اونها رو هم دوست دارم دستبند برام خرید بدون اینکه پلاک هامو بفروشم و گفت اینم کادو تولدت.

به همین دلیل من روز تولدم کادویی نداشتم.

اینم عکس دستنبندم :

کیک تولدم :

 کیک تولد من و خواهرزاده ام و کادویی که خواهرزاده ام برام خریده بود:

چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 14:49 | قفل و کلید | |

خیلی وقته چیزی نوشتم اما یه چیزهایی رو الان می خوام بنویسم که بعد ها فراموش نکنم.

اولین مهمونداری رسمی من فکر می کنم هفته اول اسفند ماه بود که مامانم و خواهرهامو برای شام دعوت کردم حدو بیست نفر میشدن . 

یه مقدار استرس داشتم به همین دلیل به کلید گفتم که برنج و قرمه سبزی ز ببرون بگیره و من خودم لوبیا پلو و سالاد ماکارنی و سوپ شیر درست کردم . همه کلی تعریف کردن و جالب اینجاست که همه می گفتن دست پخت ات علیه به جز قرمه سبزی ات.
مامانم اینا زحمت کشده بودن یه رو فرشی برام آوردن .

دو هفته بعدش خانواده کلید و برای نهار دعوت کردم و اونها هم حدودا با خودمون ده نفر میشدیم . ین دفعه کلید گفت خودت باید غذا درست کنی تا استرس ات بریزره. خوب منم چون تعداد مهمون ها کمتر بودن با خیال راحت تری دست به کار شدم .

خورشت کرفس و پلو لوبیا و سوپ شیر و کیک مرغ و جوجه درست کردم . برنج ساده ام و با ته دیگ زعفرونی درست کردم .

همه ازم تعریف کردن و خدا رو شکر غذام عالی شد . مامان کلید هم زحمت کشیده بود و برام یه دست برنج خوری آرکوپال اورده بودن .

شب اش هم وقتی مهمونها رفتن با کلید رفتیم بیرون تا برای من مانتو بخریم اول رفتیم آلتون و اونجا چیزی به چشممون نخورد و بعد رفتیم خورشید و یه مانتو پرو کردم که یه دونه هم بیشتر نداشت و دقیقا سایز من بود و کلید می گفت خیلی بهت میاد و امکان داره اگر بریم جای دیگه همین و هم بفروشن خوب ما هم خریدیم و واومدیم . 

تو ین مدت که خونه خودمون بودیم اتفاق خاصی نیوفتاده صبح با کلید با هم میریم دفتر و من ب قبلش برای فردا ظهرم نهار درست می کنم و ظهر میومدیم و نهارمونو می خوردیم و می خوابیدیم و باز بعد از ظهر کلید می رفت دفتر و من خونه می موندم به کارهام میرسیدم.

شب ها آخر اسفند ماه تا دیر وقت کلید دفتر می موند و به همین دلیل چهارشنبه سوری جایی نرفتیم فقط کلید اومد دنبالم و رفتیم تا پروما که اونجا هم ساع ده بسته بودن و بعد دیدیم همونجا دارن اتیش بازی می کنن ما هم رفتیم از رو اتیش پریدیم و اومدیم خونه.

این کیک سیب زمینی که برای خودمون درست کردم

 اینم کیک مرغ مهمون هام

لوبیا پلو

 

سالاد ماکارانی

اینم مانتو عیدم

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 13:43 | قفل و کلید | |

بقیه عکس ها رو هم با رمز قبلی می زارم

اما از پست های بعدی رمز و عوض می کنم چون با این پستی که گذاشتم فهمیدم که خیلی خواننده خاموش داشتم و دریغ از یه نظر.

البته برای من تعداد نظرات وبلاگ مهم نیست برای من مهم داشتن دوستای با معرفت هستن که همیشه باهمیم و منم ازشون با خبرم .

پس من برای پست های بعدی از بی معرفت ها واقعا عذرخواهی می کنم که رمز فقط به اد لیست هام تعلق می گیره.


ادامه مطلب
شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 11:17 | قفل و کلید | |

لطفا با رمز وارد شوید

بقیه عکس ها در پست بعدی


ادامه مطلب
شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:45 | قفل و کلید | |

خدا رو شکر همه چی به خوبی و خوشی تمام شد .

لباس عروسم خیلی زمان برد تا اماده شد و بالاحره شب عروسی ساعت یک شب برام فرستادن خونه مامانم برای لباسم از کاره طرف اصلا راضی نبودم چون من همین طوری اش کلی استرس داشتم و اونم کلی بد قولی کرد و تنها دلیلی که خیلی باهاشون برخورد نکردم این بود که یه زن و شوهر بودن که تازه داشتن با هم کار می کردن و خیلی تجربه نداشتن و من و یاد خودم و کلید می انداخت. ارایشگاه رو هم رفتم فرارا و یکی از دوستام که اونجا کار می کنه و برای مجلس هم دعوت اش کرده بودم من و درست کرد که فوق العاد عالی شده بودم و همه کلی تعریف کردند که چه قدر تغییر کردم .

بعد از ارایشکاه رفتیم اتلیه و اونجا هم عکس هامونو گرفتیم و با فیلم بردار اومدیم رستوران ( جایی که مجلس ما بود ) فیلم بردار رفت داخل من و کلید هم رفتیم تا نزدیک حرم به امام رضا یه سلام دادیم و بعد اومدیم رستوران . هنوز همه ی مهمون ها نیومده بودن و چون کلید می خواست بره مجلس خودشون و با هم دیگه یه رقص دونفره رفتیم و اون رفت .

کم کم دیگه همه ی مهمون ها مون اومدن و حسابی رقصیدیم و خوش گذروندیم . تا جایی که بنده الان با کلی خستگی و پاهای تاول زده در خدمت تون هستم .

شام و که خوردیم خانواده کلید با مهمون هاشون اومدن دنبال من و یه تعداد از مردهای ما هم اومدن قسمت خانم ها و کلیییییییییییی بزن و برقص کردیم .

من که از اول مجلس حسابی بغض کرده بودم و چند بار هم اشکم در اومد اما همین که بابام اومد نان و پنیر دور کمرم و بست دیگه طاقت نیاوردم و کلیییییییییییییی گریه کردم . الانم که یادم میاد اشکم سرازیر میشه .

بعد همه راه افتادیم به سمت عروس کشون . که فوق العاده عروس کشون شلوغی داشتیم این قدر ترسناک بود که من همش جیغ میکشیدم و دعا می خوندم که اتفاقی نیوفته .

جلو خونمون که رسیدیم گوسفند و قربونی کردن و کلیییییییییییی اقایون تو خیابون رقصیدن و ما هم رفتیم داخل و کادو پا انداز بنده که عکس زیر باشه رو بهم دادن و تو خونه هم یه مقدار رقصیدیم .

 

 

همه کلیییییییییی از جهیزیه تعریف کردن .

فیلمبردارم خیلیییییییییییی خوب بود خیلی ازش راضی بودم .بنده خدا گفت من تا ساعت 12 باهاتون هستم در صورتی که تا ساعت یک و نیم شب بود و کامل از خونه و همه چی فیلمبردای می کرد.

دیگه آخر شب همه رفتن و منم یکم جمع وجور کردم و موهام و باز کردم و شد ساعت نزدیک سه و خوابیدیم و صبح هم ساعت نه اومدیم دفتر .

اولین مهمون هم روز بعد از مجلسم اومد. دختر عمو مامانم با دخترشون که البته یه کادو جون دار هم برام آوردم کادوشون یک نیم سکه بود که کلی کیفور شدم.

از همتون بابت دعاهای قشنگ تون و تبریک هاتون ممنونم. این شاله همتون خوش بخت بشین و به آرزوهای خوبیتون برسید.

عکس های خونه رو هم سعی می کنم تا چند روز آینده بزارم براتون . فقط به احتمال زیاد شاید بنا به دلایلی مجبور شم رمزی بزارم .

 

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 11:1 | قفل و کلید | |

وای که چه قدر دلم برای محیط اینجا تنگ شده بود

چند وقتی بود نمی تونستم وارد بلاگفا بشم و به هیچ کس هم نتونستم سر بزنم .

خدا رو شکر همه مسیله هامو خریدم و روز جمعه جهیزیه رو بردیم خونه خودم و چیدیم .

الان چند شبه که تا  دیر وقت بیداریم و کارهای خونه رو می کنیم و صبح زود هم میایم دفتر . حسابی خسته و به هم ریخته شدم .

برای لباس عروسم هم رفتم یه لباس انتخاب کردم که یقه اش ایستاده است . چون موقع مجلس عقدم لباسم دکولته بود می خواستم این دفعه یه فرقی داشته باشم فقط تنها مشکلی هست اینه که با این لباس نمی تونم تور عروس ببندم . حالا باید ببینم ارایشگرم چی می گه .

آرایشگاه رو هم دو جا رو انتخاب کردم که دیگه امروز یکی شو قطعی می کنم. اما برای اتلیه هنوز فرصت نکردم برم .

موهامو می خوام هایلایت یا لولایت کنم. موندم چه رنگی بزنم دیگه امروز باید تمام این کارها رو تمام کنم.

به نظرتون هایلایت مسی قشنگ میشه ؟

مجلس و تو رستوران دایی ام میگیریم و اقوام داماد هم خودشون جدا مهمون هاشون و تو یه رستوران برای شام دعوت کردن و بعد از شام میان دنبال بنده که عروس خانم باشم .

چند تا اتفاق بد افتاد که ما رو خیلی به هم ریخت . اول این که این جریان میزان و نمی دونم شنیدین یا نه . خب ما پول هامون تو موسسه میزان هست و متاسفانه بهمون نمیدن . الان هم یه عالمه چک و قرض و قسط رو دستمون مونده. در صورتی که اگر برای میزان این اتفای نمی افتاد ما به مشکل نمی خوردیم .

دومین مورد این که من لباسشویی و ظرف شویی مو با همدیگه از یک نمایندگی معتبر ال جی تو خیابان سناباد خریدم که تقریبا چهار ماه می گذره و روزی که به ما تحویل دادن فقط کارتن روشو برداشتن و لباسشویی مشکلی نداشت اما چند روز پیش که اومدن نصب کنن وقتی که چهارچوب زیر پایه رو در آوردیم دیدیم از پهلو کاملااااااا ضربه خورده و تو رفتگی داره . کلییییییی حالمون گرفته شد چون ما چهار ماه پیش امضا دادیم که لباسشویی سالم تحویل گرفتیم . خلاصه با کلی پیگیری گفتن براتون عوض می کنیم اما من جهیزیه مو چیدم و هنوز لباسشویی عوض نشده و امروز و فردا می کنن.

مورد سوم اینکه روزی که جهیزیه رو می چیدیم همه خواهرهام و خاله هامو دختر خاله هامو و جاری و زن دایی مو دختر دایی هام اومده بودن و ب که همه رفتن کلید اومد خون یهو صدای شکستن اومد و وقتی رفتیم دیدیم آبلیمو خوری مربوط به پا سماوریم افتاد شکست . و خلاصه متاسفانه سر یه موضوع الکی هم با کلید بحثمون شد و من خیلی حالم خراب شد . هنوز که هنوزه از اون روز پای راستم و نمی تونم خب تکان بدم . بس که فشار عصبی بهم وارد شد.

فرداش که شنبه باشه کلید با موتور تصادف کرد و خیلی ناراحت شدم و طفلی همش میگه تمام بدنم درد می کنه. بازهم خدارو هزار مرتبه شکر می کنم که اتفاق بدتر نیوفتاده .

خونه هنوز یه سری چیدمان خورده ریزه داره که فرصت نکردیم بجینیم که اونم باید زودتر تمام بشه .

دیگه نمی دونم از چی براتون بگم . این ها رو هم ببخشید قاطی و پاتی نوشتم اومدم که شرایط و به طور کلی براتون تعریف کنم. 

به هموتون قول میدم که بیام و بهتون سر بزنم . البته گاهی وارد وبلاگ هاتون میشم و ازتون خبر میگیرم اما فرصت نظر گذاشتن ندارم

فقط مثل همیشه به دعاهای همتون محتاجیم...

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:34 | قفل و کلید | |

 

دوستای خوبم الان که اومدم نظرات وبلاگمون و تایید کنم یه نظر خصوصی از یکی از دوستامون برام اومده که حالمو دگرگون کرده .

نظرشو براتون میزارم خودتون بخونین

 

 سلام عزیزم امیدی نداشتم به وبلاگت پناه آوردم دل شکسته وگریان هستم.میشه به دوستای وبلاگت بگی دعا کنن.مخصوصا خودت که مشهد هستی از امام رضا شفای برادرم رابخوای تصادف کرده میشه بری از امام رضا بخوای شفافش بده آخه فقط 18 سالش بهش بگو سنی نداره الان زود که پاش را قط کنن بگو الان جوون بگو مادرش نمیتونه بچه اش را تو این حال ببین.

 

واقعا حرفی برای گفتن ندارم جز این که هر کی اینجا رو خوند امشب برای این عزیزمون دعا کنه.

 

اين دعا را  بخوانید :

بسم الله الرحمن الرحيم يا منزل الشفا و يذهب الداء صل علي محمد و اله و انزل علي وجهي الشفاء »»

 

 قفل نوشت :

دوست عزیزم امشب به هر کی که بشناسم میگم برای برادر عزیزت دعا کنن. من یه بنده ای هستم حقیر که ازت می خوام به خدا پناه ببری و از خود خودش بخوای . اما ما هم وسیله ای هستیم در این راه . پس حتما حتما دعا می کنم که این شاله خداوند شفاشون و بده.

الهی آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ | 19:5 | قفل و کلید | |

این شاله اگر خدا بخواد و هیچ اتفاقی نیوفته تاریخ مجلس ما هم مشخص شد . بله 1393/11/24

تقریبا کارهای خریدمون و انجام دادیم . امروز هم فرش و سفارش دادیم و آیینه و شمعدون و هم خریدیم . وسیله هایی که کلید باید می خرید خدا رو شکر همش کامل شده و فقط مونده یه مقدار از وسیله های کوچیک مثل ساعت و تزئینی و وسایل حمام و دستشویی و.... که مونده و داریم اون ها رو هم انجام میدیم . هر چی می خریم و میبریم میزاریم تو خونه خودمون.

خونه یه مقدار کار تعمیراتی لازم داره که باید بیان برامون انجام بدن . مثل در آوردن جای فر و زدن قاب های دور پارکت ها و خریدن لامپ و ...

اینها هم اگه انجام بشه دیگه باید خونه رو کامل تمیز کنیم و لوازم  و کم کم بچینیم . خدا رو شکر تا همین لحظه از تمامی خرید هام راضی هستم و احساس می کنم وقتی چیده بشن فوق العاده شیک میشن.

هنوز برای مجلسم تصمیم نهایی رو نگرفتم که مجلس شام بگیریم یا عصرونه؟؟

آخه من مجلس عقدمون و به طور کامل گرفتیم و همه رو دعوت کردیم و لباس عروس هم پوشیدم و جدای از همه ی اینها مجلس ما و مجلس کلید از همدیگه جدا برگزار میشه.

یعنی آخر شب خانواده کلید و بزرگترهای فامیل شون میان دنبال عروس و میبرن خونه خودشون.

یه جورایی هنوز کارهای خودمو انجام ندادم . یعنی نه برای لباس رفتم و نه برای آرایشگاه. میدونم داره خیلی دیر میشه اما واقعا نمیدونم چرا اینطوری شده؟؟؟

 کلید طفلی برای این که من ناراحت نشم و عصبی نشم هر چی می گم به حرفم می کنه. خدارو شکر می کنم که شوهرم این طوریه و دهن بین دیگران نیست و اول به من فکر می کنه.

یکم استرس دارم . فراموشکار و گیج شدم . وسیله هامو همش جایی جا میزارم . یه جورایی قدرت تصمیم گیریم خیلی ضعیف شده . همش به چیزهای بد فکر می کنم تا چیزهای خوب.

از خیلی چیزها می ترسم که حتی دلم نمی خواد بهشون فکر کنم و فقط به خدا سپردم که خودش همه چیز و خوبی و خوشی بگذرونه.

 دیگه همه چیزو به خود خدا سپردم . تا این جا که خوب هوامون و داشته این شاله از این به بعد بیشتر هوامون و داشته باشه .

نظرات پست قبل و بدون جواب تایید کردم چون پست مربوط به کلید هست .

اما از همه تون معذرت ی خوام که نگرانتون کردم.

این شاله همین روزها با یه پست پر عکی میام پیشتون .

 

 

 

 

پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 17:37 | قفل و کلید | |

خیلی وقته چیزی ننوشته ام توی این وب یادش بخیر یک زمانی هر روز به وب سر می زدم وکلی مطلب می نوشتم   بعضی وقتا ادما فراموش می کنن داشته هاشون رو و نداشته هاشون همیشه جلوی چشمشون هست 

هیچی ولش کن چون سکوت بهترین حرفه دنیا .........................

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ | 20:27 | قفل و کلید | |

آخرین مطلبم درمورد سفر تهرانمون بود خب از اون موقع تا به حال خیلی مناسبت بوده . مخصوصا تو مشهد که با وفات امام رضا (ع) و اربعین و ... حسابی حال و هوای شهر یه جور دیگه بود . امسال از اون سالهایی بود که من هیچ استفاده ای از این روزها نکردم . هر سال حتما تا حرم می رفتم و دسته ها رو میدیدم اما کلید معتقده که تو این روزها خیلی ها از راه های دور و نزدیک برای زیارت امام رضا میان و اطراف حرم حسابی شلوغه و درست نیست که ما مشهدی هستیم باعث بشیم این ازدحام بیشتر بشه .

امسال دو تا دیگ حلوا داشتیم که یکی اش تو خونه دایی ام ( همین خونه ای که ما یه واحد شو رهن کردیم ) و یکی اشم خونه زن عموم بود . سر دیگ برای همه دعا کردم .

روز وفات اما رضا هم خونه جاریم دیگ شله زرد بود که البته اون ها دیگ شون و ساعت سه صبح گذاشته بودن و ما ساعت هفت صبح اونجا رسیدیم و فقط تونستیم تو تزیین اش یه مقدار کمک کنیم .

شب چله هم مثل هر سال همه خونه مامانم جمع بودیم و حسابی خوش گذشت .

اینم میز شب چله ما...

فردای همون روز کلید گفت سررسید و بده تا ببینم برای مجلس کی وقت داریم . منم که دل تو دلم نبود و حسابی کیفور بودم و اصلا به روی خودم نمی آوردم .

خب یه تاریخ و فعلا مشخص کردیم اما چون به کلید قول دادم تا نزدیک شدن به زمان موعود چیزی نگم . فعلا نمی تونم تاریخ دقیق و بگم .

الانم حسابی درگیر کارهام هستم .

راستی دوستایی که مشهدی هستین اگر آدرس و تلفن مزون و آتلیه و آرایشگاه مناسب می شناسین ممنون میشم بهم اطلاع بدین

چند روز پیش ها رفتم خونه مامانم و قرار شد کتابخانه و میز و کامپیوتر و تختم و ببریم بدیم رنگ کنن برای تو اتاق مهمانم ازش استفاده کنم.

کلید اومد تخت و باز کرد و بردیم . دلم داشت می ترکید وقتی می دیدم اتاقی که خونه مامانم داشتم داره همه چیش تغییر می کنه و دیگه کم کم اون اتاق داره از بین میره .

یه زمانی تنها جایی که آرامش داشتم همون اتاق بود.

حیف فراموش کردم ازش عکس بگیرم.

بعد هم کتابخانه ای که فوق العاده به من آرامش میده و خالی کردم . وقتی کتاب هامو و دونه دونه از تو کتابخانه بر می داشتم و میدیدم کلیییییییییی خاک روشون نشسته ناخودآگاه اشک هام سرازیر میشد.

اینم عکس کتابخانه ای که داری خالی میشه .

و اینم عکس کارتونی که کتاب ها رو دارم توش می چینم .

یه زمانی کلی غرور داشتم که من اکثر کتاب های پائولو رو دارم و خوندم.

اینم یه سری از کتابهای پائولو...

گاهی که دلم برای جملات کوتاه و آموزنده تنگ میشد این ها رو می خوندم :

بعضی وقت هام جو می گرفت منو کتاب هایی می خریدم که اصلا در حد سن و عقل من نبود...

همیشه عادت داشتم وقتی کتابی می خرم اولین صفحه اش تاریخ خرید و جایی که خرید کردم و بنویسم . همین طور که کتاب ها رو ورق میزدم . یه جمله ای تو یکی از کتاب هام نوشته بودم که خیلیییییییییییی وقت بود فراموشش کرده بودم...

دانم که تو سلطان جهانی و خدایا...

هر لحظه که غافل شوم از تو خبرم کن...

 

بعد که همه ی این هارو جمع کردم نشتم یه دل سییییییر گریه کردم .

گریه ام برای این بود که چه قدر" زود دیر میشود"

چه قدر زود بزرگ شدم و دیگه باید به جای یه اتاق یه خونه رو مدیریت کنم.

چه قدر زود باید این لحظات و ترک کنم .

چه قدر زود باید مثل مامانم باشم و به جای غر زدن تو خونه و ناز آوردن و دعوا کردن و داد و بیداد و بهانه های الکی باید قوی باشم و نقش یه زن رو اایفا کنم.

از اتاق که اومدم بیرون حتی نتونستم تو چشمای مامانم نگاه کنم . چون می دونستم خیلی طاقت شو ندارم.

بعد از دو روز کلید رفت و کتابخانه ای که خالی کردم و برد تا بدن رنگ کنن. و فرداش من رفتم خونه مامانم و وقتی در اتاقم و باز کردم بازهم کلیییییییی اشک ریختم . دلم برای اتاقم تنگ شده بود.

با این که تو خونه اتاق من سردترین نقطه است شب و تو اتاق خودم خوابیدم.

گاهی با خودم می گم این اتفاقات تو زندگی همه است . مثل رسیدن به سن بلوغ...

خدا رو بارها شکر می کنم اگر جای امن و آرامشی مثل خونه پدر و داشتم و دارم به جایی می رم که آرامش اش کمتر از اون جا نیست و همه ی این ها رو مدیون همسرم هستم .

 

مثل همیشه از همتون می خوام که برامون دعا کنید

چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ | 15:53 | قفل و کلید | |

تو يه عمليات انتحاري تصميم گرفتيم خودمونو بچلونيم و ماشين بخريم . يه مدتي دنبال ماشين بوديم تا بالاخره به 206 خريديم . يه مقدار خرج داشت كه انجام داديم و روز پنج شنبه هم تهران آزمون داشتيم و با ماشين چهارشنبه بعد از ظهر راهي جاده شديم .

صبح ساعت 7 رسديم تهران و طبق معمول ماشين و تو پاركينگ ميدون آزادي پارك كرديم و با مترو و تاكسي راهي سعادت آباد ( محل آزمون ) شديم .

هر دو تاييمون آزمون داشتيم . يه عده داشتن از تجربيات شون در مورد اين آزمون مي گفتن . يه خانمي كه خيلي ادعاش مي شد مي گفت من چهار بار شركت كردم و دوباز قبول شدم اما به مرحله مصاحبه كه رسيدم رد شدم . يكي ديگه مي گفت اصلا سوالات از تو كتاب نيست . بالاخره هر كي يه جوري تو دل آدم و خالي مي كرد.

منم با خودم گفتم اشكالي نداره من كه دفعه اولم بوده شركت كردم و اگرم قبول نشدم مهم نيست چون تجربه مي شه顔気持ち*゜ のデコメ絵文字.

برگه هاي سوال و دادن و صد تا سوال بود و نمره منفي هم داشت ☆はてな★ のデコメ絵文字. من كلا هفت تاشو نزدم اما نود و سه تايي هم كه زدم با اطمينان كامل نزنم. به نظرم تمام سوالا همونهاي تو كتاب بود و اگر كسي يه دورم مي خوند قبول مي شد.

به هر حال من و كليد آزمون و داديم و راهي تهران شديم . اول رفتيم خيابان مولوي و يه مقدار جوراب و لباس و اين جور چيزها خريديم  و بعد هم رفتيم شوش براي سرويس چيني .

تو شوش همه چي براي خريد جهيزيه بود به نظرم جاي خوبي براي خريد  اما قيمت هاش خيلي با مشهد تفاوت نداشت . به همين دليل ما خريد نكرديم .

ديگه خسته شده بوديم و برگشتيم ماشين و برداشتيم و راهي كرج شديم. رفتيم خونه خواهرم . كليد خونه شو داده به ما و خودشون مشهد بودن.

شب و اون جا مونديم و جمعه صبح ساعت هشت راه افتاديم كه تا شب مشهد باشيم كه شنبه كه تعطيلي بود بتونيم خوب استراحت كنيم .

به شاهرود كه رسيديم رفتيم تو يه رستوران و نهارو خورديم . بعد تقريبا هشتاد كيلومتر از شاهرود دور شده بوديم و هوا هم تقريبا داشت تاريك مي شد و دقيقا وسط  بيايون بوديم كه ماشين خراب شد.

كلي حالمون گرفته شد آخه اصلا نمي دونستيم چه اتفاقي افتاده . زنگ زديم امداد خودرو اومد و گفت سوپاپ ماشين تركيده. بايد يدك كش بياد به نزديك ترين تعمير گاه برسونتون.

باز زنگ زديم يدك كش بياد كه ساعت نزديك هشت شب بود تا بالاخره جناب يدك كش تشريف آوردن و گفت كه تو شاهرود يه تعمير كار مي شناسه كه كارش خوبه مي برمتون اونجا.

اين ماشين ما و جناب يدك كش:

 

به شاهرود كه رسيديم ساعت تقريبا ده شب بود و هوا هم حسابي سرد شده بود. من رفتم تو يه اتاق تو تعمير گاه نشستم كه كليد اومد و گفت ماشين و امشب بايد بزاريم تا صبح درست كنه چون يه سري لوازم لازم داره .

حسابي حالمون گرفته شده بود شکلک های شباهنگShabahangچون اون موقع شب و با كلي خستگي اصلا نه راه پس داشتيم و نه راه پيش.

با خودمون گفتيم كه تو ماشين تا صبح مي مونيم . كه خانوم تعميركاره اومد اصرار كرد بياين شب خونه ما بمونين. خونشون طبقه بالاي مغازه شون بود.

شب رفتيم خونه شون مونديم و تا فرداش ساعت چهار بعد از ظهر ماشين درست شد.

حدود يك ميليون و دويست ناقابل هم خرج رو دست ما گذاشت.

ساعت نه شب رسيديم مشهد.

جالب اين جا بود كه به هر كي مي گفتيم 206 سوپاپ تركونده تعجب مي كرد و مي گفت اصلا محاله همچين اتفاقي بيوفته . خود تعميركاره هم تعجب كرده بود و مي گفت چهل ساله دارم ماشين تعمير مي كنم همچين چيزي نديدم .

حالا چه خيريتي تو كار بود كه ما بيست و چهار ساعت سفرمون فاصله بيوفته خدا داند.

فقط خدا جون حالا تا اين حد هم ديگه خرج ني كرديم هم نمي شد؟؟؟

بازهم هر چي صلاحه و هر چي خيره..

 

قفل نوشت: من كلا علاقه اي به سفر كردن با ماشين ندارم و هميشه ترجيح ميدم با قطار يا هواپيما برم. حتي زماني هم كه مجرد بودم تا جايي كه امكان داشت با ماشين سفر نمي كردم.

اما از وقتي ازدواج كردم كليد سفر كردن و با ماشين خيلي دوست داره و منم چون اون دوست داره دلم مي خواست كه منم دوست داشته باشم به همين دليل هميشه باهاش همراهي مي كردم

اما نمي دونم سفرهاي قبلي مون و يادتونه يا نه؟؟؟

تا به حال سه بار تو سفر با مشكل مواجه شديم .

 

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ | 17:27 | قفل و کلید | |

دقيقا روز قبل از تاسوعا عمل چشم من بود . صبح با كليد عزيزم راهي بيمارستان شديم و بعد از كلي منتظر بودن گفتن ساعت 11 نوبت شما ميشه . ما هم اومديم دفتر و ساعت 11 دوباره رفتيم بيمارستان . تمام كسايي كه با من اومده بودن همه رفته بودن داخل اتاق براي عمل و همراهي هاشون كلي خسته بودن چون مي گفتن بيشتر از يه ساعته كه مريض مون رفته و هنوز نيومده.

من و كه صدا زدن اصلا استرس نداشتم .وسايلمو دادم به كليد و وارد اتاق شدم . اول يه قطره ريختن داخل چشم تا بي حسي موضعي انجام بشه و بعد از چند دقيقه گفتن بيا دراز بكش رو تخت. همين كه رفتم رو تخت تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن . خيلي ترسيده بودم. دكتر همش باهام با آرامش صحبت مي كرد كه ترسي نداشته باشم . اما من دقيقا داشتم ميديدم كه تو چشم دارن چه كار مي كنن به همي دليل همش داد و بي داد مي كردم كه بزاريد شوهرم بياد كنارم اين جوري آرومتر ميشم . دكتره و پرستارامي خنديدن مي گفتن نميشه كسي كنارت باشه . به هر حال اول دو تا اشعه تو چشم بود و با يه انبر دكتر رو چشمو مي تراشيد و بعد با شدت آب ريختن تو چشم و من كاملا بوي سوختني و مي فهميدم. كل عمل ده دقيقه هم زمان نبرد و من نفر آخر بودم. بعد كه عمل من تمام شد همه مريض ها با هم اومديم بيرون . من خيلي حالم خراب شده بود. بعد شنيدم كه بعضي ها نسبت به همون قطره بي حسي حساسيت دارن و حالت تهوع زيادي مي گيرند.

بعد از اون سريع يه آژانس گرفتيم و اومديم خونه مامانم .

تا بعد از ظهر همون طور بي حال رو تخت افتاده بودم . كليد عزيزم و هم برام كلي آبميوه و هويج و پسته خام از قبل گرفته بود.

چند تا قطره داشتم كه هر سه ساعت و شش ساعت بايد ميريختم .

قبلا شنيده بودم كه روز دوم عمل چشم فوق العاده درد ميكشي . به همين دليل من هم روز عمل قرص ژلوفن و ديازژام خورده بودم و خداروشكر همش خواب بودم و دردي احساس نكردم .

دكتر يه لنز براي سه روز رو چشم گذاشته بود و قرار بود بعد از سه روز برم لنز و بردارم . تا زماني كه لنز رو چشم بود ديدم خيلي عالي بود اما از روزي كه برداشتم تا به امروز كه حدودا بيست روز از عمل ام مي گذره فوق العاده ديد بدي دارم . اصلا نمي تونم چيزي بخونم . حتي عدد ها رو نمي تونم تشخيص بدم . به چه بدبختي چند روز پيش رفتم دكتر و تا معاينه كنه و دكتر گفت طبيعي هست و تا سه ماه زمان ميبره . شايدم زودتر خوب بشي.

اين خيلي براي من بده . چون من تمام كارهام با سيستم هست و كلي دفتر هاي كاريم و عقب افتاده ام و ننوشتم و بدتز از همه كمتر از بيست روزه ديگه يه آزمون تهران دارم و كه خيلي برام مهمه و بايد سه تا كتاب و بخونم و متاسفانه اصلا نمي تونم بخونم. چون كتاب و بايد به فاصله 5 سانتي متري چشم بگيرم و بعد از چند دقيقه چشم خسته ميشه .

اگر كسي اين عمل و انجام داده لطفا بهم بگه مشكلات من و داشته يا نه؟؟؟

دوستاي 15 ساله من...

البته اين هاي فرم هاي اين سال هاي اخيره عكس قديمي هارو نداشتم .

اما دوستاي جديدم :

تقريبا دو هفته پيش سرويس خواب و ويترينم رسيد فوق العده عالي شده بود و از اين بابت خيلي خوشحالم و بعد از چند روز با كلي تهديد كردن و پيگيري كردن و زنگ زدن مبل و نهارخوري و فرستادن. رنگ شو طرح اش فوق العاده به نظرم شيك هست اما متاسفانه تميز كار نشده و اگر كلي دقت كنيم يه جاهايي رو خوب رنگ نكرده . دو تا كوسن هم بايد مي فرستاده كه نفرستاده.

كليد خيلي به آكواريوم علاقه داره و ما هم تصميم اشتيم تو خونمون يه جا براي آكواريوم پيدا كنيم . تو پذيرايي مون يه قسمت قفسه بندي هست كه چهار طبقه داره و ما يه طبقه شو به آكواريوم اختصاص داديم و اونم راه افتاد. با اين كه خيلي علاقه ندارم اما صداي آب و نگاه كردن به ماهي ها واقعا به آدم آرمش خاصي مي ده.

 ديگه خودتون و شرايط و درك كنين  اگر غلط املايي ديدين به بزرگي خودتون ببخشيد .

و حرف هميشگي من كه به دعاهاي همتون محتاجم ...

 

پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ | 9:43 | قفل و کلید | |

من یه ساعت دیگه عمل دارم و الان فقط اومدم این جا که از بهترین همسر دنیا ( کلید عزیزم ) بابت تمام حمایت هاش و خوبی اش تشکر کنم.

بابت این که تو تمام مشکلات کنارم بوده .

عشق یعنی ... سپری کردن تمام لحظه ها در کنار هم

عشق یعنی ...یکی هست که حواسش به تو باشه

عشق یعنی ... یکی هست که همیشه مراقبته

عشق یعنی ...خیالت راحت باشه که دلت و به دست کی میسپاری

عشق یعنی ...یه آهنگ تو قلبت

عشق یعنی ... واسه خودمون یه بهشت کوچیک تو این دنیا بزرگ بسازیم

عشق یعنی ... هر کاری واسه ثابت کردن دوست داشتن می کنه.


همسر مهربونم بابت وجودت بهت افتخار می کنم.

و تنها اعترافی که من حقیر دربرابر خوبی های همسرم می تونم بکنم اینه که با تمام وجود دوست دارم و لحظه ای را بدون تو نمی تونم باور کنم.

خداهمیشه پشت و پناهت باشه عزیزم .


یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ | 10:5 | قفل و کلید | |

پنجشنبه ساعت 12.30 دقیق ه شب با مامان و کلید راهی تهران شدیم . بلیط قطار برای تهران گرفته بودیم و جمعه ظهر رسیدیم و از اونجا سوار مترو شدیم رفتیم کرج خونه خواهرم . حسابی خونه خواهرم خوش گذشت و خیلی برامون زحمت کشیدن . جمعه بعد از ظهر و با خواهرم و شوهرش و کلید رفتیم تو خیابان فردیس کرج و گشتیم و شنبه صبح زود هم با کلید رفتیم تهران .

تو نظرات پست قبلی ام یکی از دوستای خوبمون بنام نگین خیلی کمک ام کرده بود و بهم کلی آدرس داده بود واقعا همین جا ازش تشکر می کنم . خیلی به دردم خورد. طبق آدرسهایی که نگین جان بهم داده بود شنبه صبح اول رفتیم خیابان دلاوران کلیییییییی گشتیم و تونستیم چیزی که می خواهیم بپسندیم اما نخریدیم . بعد ساعت چهار ظهر رفتیم بازار تهران و اونجا خیلی نتونستیم وقت بزاریم چون باید می رفتیم یافت آباد.

کلید همین که وارد بازار تهران شد برام این و خرید:

 

مرسی عزیزم و بعد هم یه مقدار خرت وپ رت دیگه مثل جوراب و زیر پوش و شلوار و یقه ای و از این جور چیزها خریدیم و سریع رفتیم یافت آباد.

فکر نمی کردم یافت آباد این قدر بزرگ باشه و این قدر چیزهای شیکی داشته باشه . تقریبا ساعت شش بعد ازظهر شده بود هر دو تاییمون حسابی خسته شده بودیم . دیگه حتی نمی تونستیم راه بریم . چند تا پاساژ و گشتیم و دیدیم همون چیزی که انتخاب کردیم این جا هم هست . یه ویترین هم انتخاب کردیم و از چیزهایی که می خواستیم عکس گرفتیم و برگشتیم کرج تا فکرامونو بکنیم تصمیم نهایی  و بگیریم. 

یکشنیه صبح دوباره راهی دلاوران شدیم و سرویس خواب و از همون جا انتخاب کردیم و قرار شد تا پنجم ماه آینده باهاش هماهنگ کنیم تا با بقیه وسایل ها برامون بفرستند.

بعد از اون هم سریع رفتیم یافت آباد و اونجا هم مبلمونو با ویترین سفارش دادیم . فقط برای مبل رنگ چوب و پارچه رو تغیر دادم و قرار شد یه نمونه برامون رنگ کنه و با وایبر بفرسته و اگر پسند کردیم همه سرویس و رنگ بزنه.

خدا رو شکر همون چیزهایی که می خواستم پیدا کردیم . قرار شد برای پنجم همه رو با هم هماهنگ کنیم و برامون ارسال کنن.

بعد از ظهر هم رفتیم کارگاه شوهر خواهرم و کارهاشو نگاه کردیم . بعد هم اومدیم شام خوردیم و راهی راه آهن شدیم و اومدیم مشهد.

روز دوشنبه ظهر مشهد بودیم .

 

تو پست قبلی عکس انگشتر بند انگشتی مو گذاشته بودم اما واضح نبود . چند تا از دوستام ازم درخواست کرده بودن دوباره بزارم . اینم انگشتر بنده:

 

و اما یه خبر فوق العاده مهم این که فکر می کنم در جریان هستین که من عینکی هستم . خب اوایل سال وقت دکتر گرفتم برای عمل PRK ، چهارشنبه هفته آینده من عمل دارم . با این که دوبار اتاق عمل رفتم و حتی آخرین بار عمل سختی داشتم اما نمی دونم چرا برای این عمل این قدر استرس دارم . بازهم ازتون التماس دعا ویژه دارم .

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ | 10:28 | قفل و کلید | |

تقریبا یه یه ماهی هست که پستی نزاشتم . واقعا فرصت نمی کردم و یا این که موضوعی برای نوشتن نداشتم؟ خودم هم دلیل اصلی مو نمی دونم . اما سعی کردم به همتون سر بزنم و از همگی هم ممنونم که سراغمو می گرفتین .

از روزی که خونه مون و رهن کردیم . صبح با کلید میام دفتر تا ظهر بعد هم میرم خونه نهارو استراحت و گاهی هم بعد از ظهر با کلید تا شب میومدم دفتر . شب هم که می رسیدم خونه شام و نهار فردا.

تو این مدت موتورمون بد جوری داغون شده بود و کلی هزینه رو دستمون گزاشت و مجبورمون کرد ازش دل بکنیم و یه موتور جدید بخریم .

ایناهم اولین خریدهای خونه و زندگی ماست :

و این که روز دختر کلید برام این مانتو رو خرید :

 

و این هم کادو روز دختر سال پیشم هست :

 

چند وقت پیش ها هم رفتیم با کلید یه دوری بزنیم که دیدیم چرمیران تخفیف زده و این کفش هارو برای کلید خریدیم . که من کلی خوشحال شدم چون کلید اصولا برای خودش خرید نمیکنه.

 

از اونجا هم رفتیم مجتمع خورشید و برای کلید این شلوار

 

 

و برای من هم این پیراهن و خریدیم .

 

یه مدتی بود که تو دست بعضی ها انگشتر بند انگشتی میدیدم و فوق الاده خوشم اومده بود. به کلید گفتم اونم گفت بریم برات بخریم .

کلی تو عکس هامو گشتم تا این عکس و پیدا کردم .

ممنونم همسر گلم که هر چی می خوام برام می خری.

فرصت کنم برم خونه مامانم و از انگشترم یه عکس واضح تر می ندازم و تو همین پست می زارم .

تو وایبر گروهی بنام آشپزی داریم و هر کی هر چی درست می کنه با دستور ژخت اش برامون میزاره . خب منم تو این خونه شرایط مو براتون گفتم و وسیله خاصی برای آشپزی ندارم . اما هر چی درست می کردم کلید خیلی ازم تعریف می کرد و با اشتها می خورد و قبل از این که بخوریم می گفت عکس بگیر بزار تو وایبر تا همه ببینن که چی درست کردی. برام خیلی جالب بود که یه مرد همچین رفتاری نشون بده. بازم ازت ممنونم مهربونم

اینم چیزهایی که این چند روز درست کردم :

 سمبوسه قفل پز:

فلافل پیتزایی: ( کلید از این خیلییییییی خوشش اومد)

 برنج و قرمه سبزی:

و کیک یخچالی بنده:

این طالبی فوق العاده خوشمزه رو هم کلید جونم این طوری برش داده :

روز عید قربان تولد خواهر زاده ام بود و ما خواهر ها هر کدوم یه چیزی درست کردیم و با خودمون آورده بودیم . من هم سمبوسه درست کرده بودم .

اینم میز تولد.

 

و اما مهمترین خبر که به کمکتون نیاز دارم اینه که . من و کلید و مامانم پنجشنبه شب داریم میریم تهران و تا دوشنبه هم بر می گردیم .

می خوایم بریم سرویس چوب ببینیم و این شاله اگر بشه بخریم . اول این که به دعاهاتون نیاز دارم . دوم این که اگر کسی تو کرج و یا تهران آدرسی داره می تونه کمکم کنه و یا اطلاعاتی در این باره داره ممنون میشم بهم بدین.

 

 

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ | 9:31 | قفل و کلید | |

خب بالاخره روزی رسید که خواهرم خونشون و تخلیه کردن و به ما تحویل دادن و حالا ما هستیم یه خونه بدون وسیله.

روز یکشنیه خواهرم اسباب کشی داشت به سمت تهران و کلــــــــــــی ما رو دلتنگ خودش کرد.connie_wimperingbaby.gif

خواهر عزیزم این شاله که هر جا که هستی موفق و شاد باشی...

من و کلید چهارشنبه شب رفیتم خونه خودمون که قراره بشه خونه عشقمون .زبانکده محصل اما هنوز همه ی وسایل لازم و نخریدیم و فعلا قراره که هر چی می خرم ببرم تو یه اتاق بزارم و تا روزی که این شاله همه چی کامل بشه و مراسم و بگیریم.Smiley

همه  چی این خونه رو دوست دارم . یه جورایی بهم حس خوبی میده . نمی دونم شاید این به خاطر اینه که اولین خونه مشترکمون هست. اما هر چی که هست آرزو می کنم که دلمون شاد باشه و این شاله یه روزی هم خودمون خونه بخریم.

اين نمايي از پذيرايي :

 

اينم آشپزخانه :

 

اتاق ميهمان كه فعلا من وسيله هايي كه خريدم و يه سري لوازم شخصي مو آوردم گذاشتم :

 

اتاق خواب :

 

اينم كليت خونه ما . به همين دليله كه مي گم از اين بركه بايد يه درياااااا بسازيم .

این یخچال کوچولو شده شریک اولین وسیله زندگی مون که ازش داریم استفاده می کنیم.

این و خریدیم که تا وقتی جهیزیه رو می چینیم و وسیله ای نداریم ازش استفاده کنیم و بعدا بزارم تو اتاق خواب.

 

 

شب اولي كه اومديم اين خونه يه سري وسيله با خودم آوردم مثل يه دست رختخواب و يه قابلمه و ماهي تابه كوچيك . بعد براي شام قرمه سبزي خريديم و خورديم .

اما شب دوم كه ديشب بود. به كليد گفتم حالا امشب چه كار كنيم . ما كه هيچي مواد غذايي نخريديم كه برم شام درست كنم.

تصميم گرفتيم بريم بازهم رستوران و از تو راه يه غذايي بخريم.

چشتون روز بد نبينه دو تا رستوران جاي خونمون بود كه هر دوش غذا تمام كرده بود. به كليد گفتم يه مقدار سيب زميني و پياز و ماكاروني روغن بخريم خودم غذا درست مي كنم.

اينم چيزهايي كه خريديم :

 

حالا اومديم خونه به كليد مي گم وااااااااااي ما نه گوشت داريم نه ادويه داريم . نه قاشق و چنگال داريم نه بشقاب .شکلک های شباهنگShabahang

فكر كنين با چه شرايطي من دست به كار شدم و غذا درست كردم .

حالا مي خوام سيب زميني و پياز و خورد كنم ميبينم چاقو نداريم .Smiley كلي تو خونه رو گشتم يه چاقو بي دسته پيدا كردم و باهاش كارمو انجام دادم.

قابلمه ام خيلي كوچيك بود گفتم حتما ماكاروني ام خراب ميشه . تازه هيچ ادويه اي هم ندارم كه توش بزنم .فقط سيب زميني و پياز داشتم.

اينم عكس قابلمه و ماهي تابه من :

نوبت به آب كش كردن ماكاراني ها رسيده حالا آبكش از كجااااااا بيارم ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو كابينت ها رو گشتم و ديدم خواهرم اين و با خودش نبرده :

 

تو آب كش به اين بزرگي من ماكاراني ريختم .

اينم ظرف ميوه كه براي كليد آماده كردم :

 

بالاخره شام من حااااااضر شد :

از ماهي تابه به عنوان بشقاب استفاده كردم روزنامه هم شد سفره و دو تا قاشق مربا خوري هم شب قبل اش زن دايي ام كه واحد روبرويي ما ميشينن برامون دو تا ليوان شربت آورده بودن كه اين قاشق ها رو توش گذاشته بودن . ما هم ماكاروني و به چه سختي با اين قاشق هاي كوچيك خورديم.

انصافا با اين كه هيچي نداشتم تو ماكارونيم بريزم خيلييييييي خوشمزه شده بود.

بلــــــــــــــــــــه يه همچين كد بانوووووووويييييي هستم مــــــــن.

 

پ.ن :

اين پست و مي خواستم كامل تر بزارم . اما هنوز يه سري چيزها آماده نبود و چون شما دوستاي خوبم مي گفتين چرا پست نمي زارم اومدم بگم كه در چه شرايطي به سر مي بريم.

 

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 18:53 | قفل و کلید | |

من یک خانه دار تمام وقت هستم.

من 24 ساعته در روز کار می کنم ...

من یک مادر خواهم شد..

من یک همسر هستم

من یک دختر هستم

من یک عروس خانواده همسر هستم

من یک ساعت زنگ دار هستم

من یک سنگ صبور هستم

من یک آشپز هستم

من یک پیشخدمت هستم

من یک منشی هستم

من یک معلم هستم

من یک گارسون هستم

من یک پرستار بچه خواهم شد

من پرستار هستم ، من دستیار هستم

من یک مامور امنیتی هستم

من یک مشاور هستم

من آرام بخش هستم .

مرخصی استعلاجی ندارم ، روز استراحت ندارم ، 24 ساعته گوش به زنگ تمام ساعات...

دستمزد من این است:

مگه چکار کردی از صبح تا حالا....

 

گاهی اینقدر زن می شوم که جواب نامردی را با مردانگی میدهم ..

گاهی اینقدر زن می شوم که مجبوری در لحظه ها غرق بشوم و نگاهم پشت برخی از دقایق یخ بزند...

گاهی اینقدر زن می شوم که از زیابیی و ظرافتم فراموش می کنم...

گاهی اینقدر زن می شوم که عادت های همیشگی ام را فراموش می کنم ...

گاهی اینقدر زن می شوم که دست های زنانه ام بی سر و صدا خیلی چیزها را سر و سامان می دهد...

گاهی اینقدر زن می شوم که دستانم زبر تر و صورتم پر مو تر از یک مرد می شود...

 

" من یک زن هستم پر از دغدغه های مـــــــــــــردانه "

 

دل من زنانگی می خواهد...

 

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ | 8:49 | قفل و کلید | |

یادم میاد یک روزایی فقط یک جمله ملکه ذهنم بود:

خدایا کاری کن که من:

حرفی نزنم که دل کسی برنجد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننویسم که ازار دهد کسی را

نگاهی نکنم که بلرزد دلی..

فقط خدایا خودت کمکم کن خیلی بهت نیاز دارم

می خوام یک تجربه ام رو بهتون بگم که بهش اعتقاد دارم اونم نماز صبح

شمایی که به وبمون سر می زنید ولطف دارید هر جا تو زندگیتون گیر کردین وکم اوردین فقط کافیه نماز صبح بخونید رد خور نداره

امتحان کنید!!!!!!

دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ | 19:51 | قفل و کلید | |

Love For Life

چرا بعضی ها از روز اول از روزی که متولد میشن همه چیز بر وفق مرادشونه همه چیز جوره جوره براشون؟

چرا بعضی ها چیزهایی که برای ما ارزویه برای اونا یک چیز بی ارزشه

چرا ادما همه برای چیزهایی که ندارن بی قرارن؟

چرا ادما قدر چیزایی که دارن نمی دونن؟

چرا چرا تا زمانی که چیزی رو داری قدرش رو نمی دونی ووقتی از دستش می دی تازه یادت میاد که واییییی؟

ولی من (کلید)خوشحالم بابت همه اون چیزایی که خدا بهم نداده بابت همه اون چیزایی که بهم داده مخصوصا قفل عزیزم چون الان چیزی برام با ارزش تر از اون وجود نداره

چون اینقدر مهربونه که من پیشش کم اوردم.

یک فرشتست واقعا

خدایا ممنونم بابت فرشته ای که نصیبم کردی چون جای تمام نداشته ها وداشته هام رو پر کرده .

قفل عزیزم ممنونم که با تمام نامهربونی هام می سازی وخم به ابرو نمیاری

من شرمندتم که نتونستم اونی برات باشم که باید می بودم.

چرا چرا چرا تو این قدر خوبی ومن؟؟؟؟

وایییییییییییییییی حلالم کن عشقم،نفسم،عمرم.....

 

http://www.ketab98.ir/wp-content/uploads/33.jpg

یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 17:52 | قفل و کلید | |

صدای آهنگ وبلاگ یکم ضعیف هست نتونستم کیفیت بالاتر آهنگ و پیدا کنم

 

یه سالی می گذره که این وبلاگ و کلیدعزیزتر از جانم باز کرد و قرار شد از خودمون بنویسیم و از خوبی هامون. بنویسیم که همیشه به یادمون بمونه که کی بودیم و کجا بودیم و حالا چی شدیم و کجا هستیم . بنویسیم که بدونیم همیشه برای هم میمردیم و بدونیم که همیشه تو غم ها و ناراحتی ها تو خوشی ها و خستگی ها و تو خوبی ها و بدی ها تو استرس و آرامش فقط من بودم و کلید ...

درسته الان که برمیگردم و مطالب وبلاگ و می خونم با خودم میگم عجببببببب روزهااااااااااااییییی گذشته . چه وقت هایی که برای حفظ آبرومون جنگیدیم. چه وقت هایی که اشک هامو جلو در خونه پاک می کردم و با کلییی انرژی می رفتم تو خونه که کسی نفهمه چی به ما گذشته... چه وقت هایی که شب ها تا صبح به یاد کلید عزیزم اشک ریختم و دلم هواشو کرد اما حتی یه اس نزدم که یه موقع بیدار نشه. چه وقت هایی که برای کنار هم بودن از هم دور بودیم...

خدایا چه قدر ازت تشکر کنم که این روزها رو ازم نگیری؟ خدایا چه قدر سجده شکر به جا بیارم که سایه کلید مهربونم و رو سرم نگه داری. خدا جونم خدای مهربونم خدای بزرگم ازت ممنوووووونم .

ازت ممنونم که تو این وبلاگ دوست های خوب و فهمیده ای رو نصیبم کردی....

آره دارم به خاطر وجود شماها خدا رو شکر می کنم. بله دقیقا با شمام با خوده خودت که داری این جا رو می خونی...

با تویی که با ناراحتی هات ناراحت شدم . با شکست ات شکست خوردم با موفقیت ها شااااااااد شدم و با نبودت نگران...

خدایا شکرت که این جا محیط امنی و برامون فراهم کردی که بدونیم تو این دنیای به این بزرگی هنوزم آدم خوب ها هستند. هنوزم هستند کسایی که ندیده و نشناخته نگرانت میشن و دوست دارن و برات آرزوی موفقیت می کنن.

از همه تون ممنونم که تو این یه سال همراهمون بودین و همیشه برامون دعای خیر داشتین.

و از همتون همین جا عذرخواهی می کنم اگه شوخی بی جا کردیم و یا دلتون و شکوندیم .

از همتون میخوام که همیشه باشین و همیشه خوب و شاد باشین .

از همتون میخوام که همیشه موفق باشین و پیروز ...

یه وقت هایی میام و تولیست دوستام و نگاه می کنم کسایی هستند که فقط یه بار اومدن و رفتن اما دلم نیومد پاک شون کنم و من بارها بهشون سرزدم. کسایی هستند که یه هوویی رفتن و دیگه ازشون خبر نشد حتی تو وبلاگ خودشونم نیستند اما من بازم بهشون سر میزنم . کسااایی هستند که پست هاشون رمزی شد و به هر دلیلی که برام محترمه رمزو ندادن و بازم من بهشون سر میزنم و تیترهاشون و می خونم و اما کساااااایییییی هستند که همییییششششششه بودن و هستند همه جا و همه وقت . اگه روزی چند بار بهشون سر نزنم روزم نمی گذره . بله دوستای مهربونم فریده جون، پریسا جون، سودابه جون، مهسا جون، مریم جون، هلن جون و مهلا جون و ... همه کسایی که خودشون بهتر از من میدونن. بعضی هاتون که میدونین ویژه ویژه هستین .

خدایا ازت می خوام مطالب وبلاگم و پر از شادی و هیجان کن .

خدایا ازت می خوام همیشه کلید عزیزم شاد و سرحال باشه .

در آخر می خواستم بگم که آدم هایی هستند که بودنشون حتی مجازی به آدم آرامش میده، دوستیشون برات حقیقی میشه و یهو می شن بهترین دوست ات و یه قسمتی از زندگیت، آدم هایی هستند که با تمام مجازی بودنشون سهم بزرگی تو حقیقت دوستی های تو دارن.

ممنون از تمام دوستان مجازی

و تشکر ویییییییییژژژژژژژژه از کلید عزیزم که این وبلاگ زیبا رو برام باز کرد ...

 جمله زیر اولین جمله که توسط کلید عزیزم تو وبلاگ نوشته شد:

 

من عاشق همسرمم چون به نظر من بهترین همسر دنیاست

 

پ . ن : ببخشید که اینقدر بد نوشتم

 

 

 

جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ | 19:0 | قفل و کلید | |

آهنگ وبلاگ و به افتخار سالگرد ازدواجمون عوض کردم.

یادم میاد دو سال پیش چه روزهایی رو گذروندیم که فقط عقد کنیم.  بابام خیلی دوست نداشت قبل از مجلس عقد کنه و بقیه خواهرم هامو هم تو مجلس عقدشون عقد کرده بود. من خودم خیلی دوست داشتم حرم عقد بشم اما بابا عقاید سنتی خاص خودش و داشت. هنوز اویل ماه رمضون بود و قبل ماه رمضون برای من نشون آورده بودند. و با کلی تلاش بابا رو راضی کردیم که بریم محضر عقد کنیم. یادمه یه مانتو سفید و یه روسری سفید سرم کردم . مامان هم برام ی چادر سفید برداشت. همه خواهرام اومده بودند. با خانواده کلید برای بعد از افطار جلو در محضر شماره 8 قرار گذاشته بودیم . بابا اومد. خجالت می کشیدم. همه راه افتادیم بریم محضر . یه خاطره جالب این بود که وقتی جل محضر رسیدیم . خانواده کلید و ندیدیم بابا هم گفت بر می گردیم یه شب دیگه میااام. خاواده کلید جلوتر پارک کرده بودند که من گفتم نه اونجا هستند.

خلاصه ما رو عقد کردند و خانواده کلید رفتند خونه خودشون و منم سوار ماشین کلید شدم و اومدم خونه مامانم.

اینجا تو محضره و بابا بعد از عقد دست من و کلید و داره میده تو دست هم...

 

این هم میز عقد محضر

بعد هم با کلید زدیم بیرون و رفتیم سمت طرقبه و یه اتاق گرفتیم و شب کنار هم بودیم. 5 روز بعد از عقدمون هم رفتیم شمال.. و روز بعد از عید فطر هم مجلسمون و گرفتیم.

برای خودمون خوشحال و سر خوش بودیم...

اولین سالگرد عقدمون می خواستم کلید سوپرایز کنم. رفتم کاغذ رنگی خریدم و تم قلب درست کردم. خیلی خوب نشد. آخه خونه مامانم یکم سخته که بخوای شوهرت و سوپرایز کنی ..

من برای کلید عزیزم یه انگشتر نقره خریدم و یه کیک و کلید هم برام یه دست بستنی خوری خوشگل خریده بود.

اینم عکس های اولین سالگردمون..

این ژله رو خواهرم درست کرد برامون:

اینم میزی که درست کرده بودم

رو دسته های مبلو لوستر ها و دیوار هم از این قلب های کاغذی چسبونده بودم.

خدارو شکر می کنم که امسال هم دومین سالگرد کنار هم بودیم. اما یکم متفاوت تر. آخه داریم پول هامون و جمع جور می کنیم ا پول رهن خونه خواهرم و بدیم . چون گفتن تا چند روز دیگه پول و می خوان و ما اصلا روش حساب باز نکرده بودیم.

تصمیم گرفتم توخونه خودم کاپ کیک درست کنم و بساط افطار محیا کنم و با کلید بریم بیرون اما ترسیدم خراب کنم و به کلید قبل از افطار زنگ زدم که من میرم برای افطار نان بخرم . بعد رفتم کلییییییییی شیرینی فروشی ها رو چرخیدم که یه کیک خوشگل و کوچیک پیدا کنم. اما چون ماه رمضون بود هیچکدوم پخت تازه نداشتن. بنابراین تصمیم گرفتم شیرینی مورد علاقه کلید و بخرم.

شیرینی و خریدم و اومدم خونه دیدم تو یخچال یه بسته حلیم آماده  داریم منم دست بکار شدم و حلیم و درست کردم و بساط افطار و آماده کردم و با کلید رفتیم بیرون

اینم افطاری به ناسبت دومین سالگرد عقدمون...

کلید هم برای یه گل خوشگل خریده بود

اینم شیرینی که کلید دوست داره.

 

تومرا مي فهمي ...
من تورا مي خواهم ...
و همين ساده ترين قصه يك انسان است ...
تومرامي خواني ...
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم ...
و تو هم مي داني...
تا ابد در دل من مي ماني .

 

یه چیزی که تو پست قبلیم خیلی برام جالب بود این که بیشتر دوستای مجازیم از افطاری دو نفره مون خوشش ون اومده بود. حتی یکی از دوستام از ظرف میوه ام که یه سطل ماست بود و توش چند تا میو گذاشته بودم تعریف کرده بود.

خیلی برام جالب بود به نظرم اومد شاید سادگی و عشقی که تو بساط دونفرمون بود به چشم شما ها اومده.

 

راهنمایی کنید: چند وقتی که تو پست هام نمی تونم از شکلک استفاده کنم. به یاری سبزتان نیازمندم.

یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۳ | 15:2 | قفل و کلید | |

اگه یادتون باشه تو پست قبلی گفتم می خوایم خونه خواهرمو رهن کنیم . خب خدارو شکر بالاخره به نتیجه رسیدیم و قرار شد با 22 میلیون رهن خونه رو به ما بدن .اما هنوز معلوم نیست کی خالی کنن و ما هم عجله ای برای خالی کردن خونه نداریم .

بعد از این که تکلیف مون از بابت خونه روشن شد . زنگ زدیم نمایندگی ال جی که یخچال و تلویزیون و بفرستند. قرار شد ظهر ساعت 2 ارسال کنن و ما هم رفتیم . واحد ما طبقه سوم هست و راه پله ها کوچیک هست و یخچال بزرگ...

به هر حال قرانی که موقع عقدم خریده بودم و برداشتم و رفتیم خونه ی آینده مون.  موقعی که یخچال و آوردن دو تا کارگر هم باهاشون بود و درهای یخچال و کامل از یخچال جدا کردن تا بتونن از پله هاببرن بالا. منم با قرانم دور این یخچال می چرخیدم.

نگین چه ندید بدید هستم هاااا... آخه اولین تکیه جهیزیه ام بود که داشتم میبردم کلیییییییییی ذوووووووق کرده بودم.

م بالا پله ها بودم و از اون بالا نگاه می کردم و با هر ضربه ای که این یخچال بیچاره می خورد کلیییییییییی حرص می خوردم.

به هر حال یخچال آوردن بالا و فعلا تو یکی از اتاق ها با تلویزیونم و قرانم گذاشتم.

این اولین قدم زندگی ما بود و اولین وسیله از جهیزه که وارد خونه آینده مون شد .

خدایا ازت ممنونم و خودت بقیه شو هم درست کن...

 اینم عکس یخچال. البته از اینترنت گرفتم . نتونستم از خود یخچالم عکس بگیرم

ان روزها هم که صبح میام دفتر و تا به کارها میرسم میشه ظهر بعد ظهر که میرم خونه تا افطار می خوابم و بعد از افطار هم باکلید تا دیر وقت میریم بیرون و بعد هم سحر...

کلاااا روال این روزهای ما اینطوریه.

اینم یه افطاری دو نفره تویه فضای آزاد...

 

امسال با خواهرام تصمیم گرفتیم که شب بیست و یکم ماه رمضان خونه مامانم احیا بگیریم و هر کسی یه مسئولیتی به عهده بگیره. بابا هم به مناسبت سالگرد پدربزگم سحری بدن.

یاد همه تون کردم و برای همه هم دعا کردم ...

یه اتفاق بدی که بعد از احیای خونه مامانم افتاد این بود که دستبند طلای خواهرم که حدودا شش میلیون ارزش داشت گم شد. واقعا نمیدونم چی بگم . یعنی کسی بیاد احیا و از خدا طلب آمرزش کنه بعد... چی بگم . نمی خوام گناه کسی و بشورم. اما چه طوری دلشون میاد سرمایه یه انسان دیگه رو از تو خونش بردارن...

 

شنبه شب که مصادف بود با شهادت حضرت علی (ع) ، با کلید رفتیم حرم . واقعااااااااا  جای همهگی خالی

براتون عکس هم گرفتم که بدونین به یادتون بودم . دو رکعت  نماز هم برای همه ی دوستان مجازیم به جا آوردم .

 

 

 

این هم ضریح امام رضا (ع). به سختی عکس گرفتم خیلی شلوغ بود...

پنج شنبه ظهر هم با کلید رفتیم نمایندگی ال جی و میز تلویزیون و هم انتخاب کردیم و قراره شنبه برامون ارسال کنند.

یه موضوع دیگه این که این روزها همش با خودم فکر می کنم خداااااااااایییییییییییییی نکرده زبوووووووووونم لال اگه اتفاقی برای خودم یا کلید بیوفته چه کار کنم؟ فکر نکنین ماه عسل رون تاثیر گذاشته چون حتی به قسمت شو هم ندیدم.

همش به کلید عزیزم فکر می کنم. گاهی بغض می کنم. گاهی هم تا سحر اشک میریزم ک نکنه...

خدایا خودت حواست بهمون باشه...

گاهی دلم می خواد مثل قدیم ها یه هندفری بزارم تو گوشم و صداشو تا اخر زیااااااااد کنم و آهنگ های معین و اندی و هایده و شادمهرو... گوش کنم و تو خیابون ها بدون هیچ فکر و خیالی قدم بزنم . اما الان حتی حال و حوصله گوش کردن یه آهنگ تا اخرشو ندارم چه برسه...

با خودم فکر می کنم شاید وقتی بریم سر خونه و زندگیم تمام این دغدغه هامون و فکر و خیالهامون هم تمام میشه.

گاهی به چشم های کلید که نگاه می کنم دلم میلرزه و کلییییییییییی براش غصه می خورم که چه قدر خوب و مهربونه و من چه قدر اذیت اش می کنم.

کلید مهربونم دوستت دارم...

 

چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ | 22:53 | قفل و کلید | |

خب نمی دونم باید از کجا شروع کنم.fainting smiley..

چند وقتی هست که با کلید تصمیم گرفتیم که کمر همت و ببندیم و کم کم لوازم خونمون و بخریم و به فکر باشیم.

من یه یخچال ال جی دیده بودم و خیلی دوسش داشتم البته قیمت اش هم نسبتا برای ما زیاد بود اما کلید طفلی گفت چون تو دوست داری می خریم.

کلی گشتیم و گفتن دیگه از اون مدل یخچال طرح دارش تولید نمیشه و فقط ساده اش هست.

ما هم رفتیم یه نمایندگی ال جی پرسیدیم اقساط هم میدین گفتن نه . اما معرفی تون می کنیم بانک برین وام بگیرید. نصف پول و نقد بدین الباقی و اقساط. ما هم کلی خوشحال شدیم چون سود وام فقط دو درصد بود و دوازده ماهه تسویه می کردیم .

به هر حال تصمیم گرفتیم حالا که شرایط اش این قدر خوبه تلویزیون هم از همون نمایندگی برداریم . که متاسفانه تلویزیون 47 اینچ می خواستیم که نداشت . ما هم گفتیم پول شو حساب می کنیم هر وقت داشتین میایم میبریم. به هر حال این دو قلمی که خریدیم شد 10 میلیون تومان ناقابل. که 5 تومان اش وام و الباقی نقد دادیم . هنوزم هیچ کدوم و تحویل نگرفیتم.

 موضوع بعدی این بود که خواهرم با خانواده شوهرش که دایی ام اینا باشن تو یه ساختمان شش واحده زندگی می کنه . یعنی هر کدوم یه واحد دارن. واحد خواهرم و دایی ام طبقه سوم و روبرو همدیگه است. بقیه طبقات هم دختر دایی هام و پسر دایی هام هستند. خونه شون دو خوابه و تازه ساخت هست و پارکت داره و اسپیلت داره و پارکینگ هم داره و از همه بهتر این که تو ساختمان همه آشنا هستند.

حالا خواهرم می خوان برن تهران زندگی کنند و خونه شون و می خوان بدن رهن کامل به مبلغ 25 میلیون تومان. که به ما پیشنهاد کردن که شماا بیاین رههن کنین.

شرایط اش برای ما خیلی خوبه به جز مبلغ رهن اش...

اول اینکه من چون تازه می خوام مستقل بشم یه جورایی می ترسم هر جایی زندگی کنم و این خونه همه خانواده داییم هستند.

مورد بعدی اینکه به دفترمون خیلی نزدیکه کلا ده دقیقه هم راه نیست.

سوم این که رهن کامل می خوان و دیگه نیاز به اجاره دادن نیست .

و مورد آخر اینکه هر سال نمی خواد اثباب کشی کنیم و دنبال خونه بگردیم چون خواهرم اینا تا چند سال تهران می مونن.

فقط مشکل ما سر پول رهن. ما فقط می تونیم 20 تومان بدیم اما اونا 25 می خوان.

حالا یخچالم و تلویزیونم هم تو نمایندگی ال جی مونده تا ما بهشون بگیم کجا بفرستند.

 

با کلید تصمیم گرفتیم که ماشین مون و بفروشیم چون هم مدل اش خیلی پایین بود و هم اینکه کم کم  داشت خرج رو دستمون میزاشت. و جمعه همین هفته ماشین و 8300 فروختیم. یه وام ده میلیونی هم می خوام بگیریم که باید 15 میلون برگردونیمtitle=.

ببینین مملکت ما چه اوضاعیی داره و چه نزولی می خوررن. بعد اسم شو گذاشتن جمهوری اسلامی...

هر روز هم اعلام می کنن چرا جوان ها ازدواج نمی کنن و فقط سیقه رو آزاد کردنSmiley. واقعا متاسفم...

حالا از خودم بگم:

این چند وقت حالم اصلا خوب نیست و فقط به خاطر کلید عزیزم خودم و شاد نشون می دم. همش الکی اشکن سرازیر میشه.

مثلا یه متنی می خونم اشکام میریزه. یا فیلم نگاه می کنم اشکام میریزه. دوست ندارم احساس ضعف کنم و بگم افسردگی گرفتم . اتفاقا برعکس دارم با این شرایط می جنگم . شب ها بی خوابی به سرم می زنه و روزها تو دفتر نمی تونم کار کنم.خلاصه کلااااااااااااااااا حال و روز جالبی ندارم....

طفلی کلید هم صبح تا شب دنبال کار کردنه.

آهان یه چیز دیگه ام بگم...

یادتونه کادوی روز مرد به دوستم گفته بودم بره برای کلید یه پیراهن بخره بعد اونی که می خواستم و نخریده بود ماهم رفتیم پس دادیم و قرار شد هر وقت آورد بریم بخریمشکلک های شباهنگShabahang...

کلید همش می رفت به مغازه سر میزد و می گفت قفل بیا به جاش برای تو مانتو بخرم . منم می گفتم نهههههههه کادوی روز مرده نمیشه.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

چند ر وز پبش دیدم کلید با یه مانتو خیلیییییییییییی خوشگل اومد. نگو رفته بوده همون مغازه به جای اینکه برای خودش خرید کنه برای من مانتو خریده بود و کلی هم پول اضافه داده بود.

این طوری شد که باز هم کلید طفلی کادو ندید و نصیب من شد...

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،گاهی نمی شود که نمی شود،گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست، گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود،

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست، گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

 

اینم مانتو گل منگولی من...

 

یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ | 23:46 | قفل و کلید | |
Design By : nightSelect.com