X
تبلیغات
عشق یعنی...



























عشق یعنی...






خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کند تا وجودت آرامش بخش

دیگری باشه.

دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | 12:41 | قفل و کلید | |

خب بنده اومدم در کمال نا باوری اعلااااااااااااااااام کنم که هیییییییییییچ هدیه بابت روز زن نگرفتم 

خب دیگه اینم از اون خاطراتات و سوپرایزهای به یاد ماندنی هست که آقای کلید برای روز زن خانم قفل هدیه نگرفتن  

از اونجایی که کلید مهربون همیشه بی مناسبت برام کلی هدیه می خره ، حساب و کتاب روز زن و نکرده بود و من هم خیلی منصفانه بهش حق دادم که نتونه برام چیزی بخره . 

شب قبل از عید همه رفتیم خونه خواهرم و جاتون خالی لازانیا درست کرده بود و کادو مامانم که پول نقد بود و بهش دادیم . دیشب هم که رفتیم خونه مادر شوهری که یه ظرف میوه براشون خریده بودم و بهش دادیم و از اونجا با همسری رفتیم خیابان رهانمایی و مجتمع خورشید قدم زدیم و شام هم رفتیم جای همیشگی مون ( پیتزا کنج ) Smiley

با امسال سه سال هست که آقای کلید روز زن و به بنده تبریک می گن. 

هدیه پارسالم.




اینم هدیه سال اولم : که اون موقع هنوز عقد نکرده بودیم  زبانکده محصل


و اما امسال هم که هدیه ام پوووووووچ  بود  شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 10:27 | قفل و کلید | |


تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ، آن را به تو تقدیم میکنم



عزیزم ، مهربونم ، همه وجودم، مرد صبورم تولدت مبارک . برات بهترین هارو از خدا می خوام و ازت ممنونم که هستی . 

بله 14 فروردین 1393 کلید مهروبنم واردسن 33 سالگی شد . 

روز تولد کلید مهربونم از صبح با هم دیگه بیرون بودیم و همش از قبل بهم می گفت نباید برام چیزی بخری و منم خب به حرف اش کردم 

صبح و تا ظهر با هم رفتیم تمرین رانندگی و بعد از ظهر هم رفتیم سمت طرقبه و شاندیز و از اونجا هم رفتیم ویلاژ توریست. 

کلید برام یه شلوارک خرید و رو به من کرد و گفت عزیزم تولدت مبارک ( آخه تولد خودش بود و به جایی که من براش چیزی بخرم اون می خرید )

بعد یکم رفتیم جلوتر تو یه مغازه یه مانتو دیدم که قبلا مدل همین مانتو رو برای کلید پیرهن مردونه شو خریده بودیم. چون من و کلید معمولا تو لباس پوشیدن با هم ست می کنیم خیلی خوشم اومد. و الهی بمیرم کلید طفلی برام خریدش. باز رو کرد بهم و گفت قفل تولدت مبارک Smiley

منم با کلی شرمندگی می گفتم مرسی عزیزم. خلاصه تا آخر شب همش کلید به من می گفت تولدت مبارک. 

 یه همچین شوهر فداکاااااااااااارییییییی دارم من .  عشق یعنی همین ...

بله این طوری شد که من برای تولد کلید عزیزم هیچییییییییی نخریدم . قرار شد پول شو نگه دارم تا بعدا بتونم یه کادو خوب با پولم بخرم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک


 

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 8:7 | قفل و کلید | |

برای 13 بدر کلییییییییییی برنامه ریخته بودم و هیچ وقت به این که می گفتن 13 نحسه اعتقاد نداشتم . اما متاسفانه ....شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

کلا از اول عید فروردین خیلیییی روزهای خوبی نداشتیم . همش سر چیزهای خیلی ساده و الکی بینمون کدورت به وجود می اومد و بعد به هم قول می دادیم که بیشتر حواسمون جمع باشه که کدورتی به وجود نیاد .

شب قبل از 13 خونه خواهرم بودیم و سر یه سری مسائل بینمون سنگینی به وجود اومد و قرار بود 13 رو همه بریم باغ و خوش بگذرونیم . منم شب ک اومدم خونه به کلید اس زدم که من فردا خونه می مونم و جایی نمیام تو برو.

فردا صبح همه جلو در خونمون قرار گذاشته بودن و منم اصلا از تو رختخوابم بلند نشدم و هرکی هم میومد می گفت چرا نمیاین می گفتم کلید داره ماشینشو درست می کنه خودمون بهتون می رسونیم .

خلاصه کلی ناراحت بودم و منتظر بودم که کلید بهم زنگ بزنه و مثل همیشه بخنده و بگه قفل زودباش ازم عذرخواهی کن تا ببخشمت و منم بخندم و بگم خیلی پررووووووییییییی و همه چی تمام بشه . اما ...

به هر حال همه رفتن و من تو خونه تنها موندم و کلا تو ساختمان هیچ کس نبود و آنتن تلویزیونمون هم خراب شده بود و نمی تونستم تی وی نگاه کنم . کم کم هوا داشت تاریک می شد و ترسیدم و لباس هامو پوشیدم با خودم گفتم میرم پروما یه دوری می زنم تا مامان اینا بیان .

از خونه زدم بیرون و به پروما رسیدم دیدم یه پرده زدن که امروز تعطیله .

می خواستم برگردم خونه که یادم اومد کلید ندارم

دیگه به کلید اس دادم که من بیرونم و کلید هم ندارم برم خونه و مامان اینه هم معلوم نیست کی بیان و کلید هم کلی عصبانی شد از دستم و اومد دنبالم و این شکلی بودشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه کلی دعوام کرد و منم بعد که دید من کلی ناراحت بودم و از هم عذر خواهی کردیم و رفتیم یه دوری تو خیابونا زدیم و من و گذاشت خونه.

وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم و رفتم تو اتاقم و جلو آینه هی خودم نگاه می کردم شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و افسوس می خوردم شکلک های شباهنگShabahang. بعد اومدم تو پذیرایی که یهوووووووو یه صدایه بلندیییییی از تو اتاقم اومد و دویدم تو اتاقم دیدم آینه اتاقم افتاده وسط اتاق و شکسته . مات و مبهوت به آیینه نگاه می کردم

آخه چه طوری شکست. اگه چند ثانیه بیشتر جلو آیینه بودم می افتاد ررو خودم 

اینم آیینه شکسته اتاقم


اینم قاب آیینه ام که دیگه آیینه داخل اش شکسته بود 


اول با خودم گفتم ااااااااهههههههه چه روزه بدی بود. چه بلاهایی سرم اومد. 

اما بعد که با خودم فکر کردم گفتم شاید تمام بلاهای این مدت به آیینه خورده و دیگه این شاله همه چی به روال عادی خودش بر می گرده. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

به هر حال اینم از 13 ما که نه به در شد و نه سبزه ای گره زدیم و نه خوش گذروندیم . 

سال پیش 13 رو مکه بودیم ...


چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 10:40 | قفل و کلید | |

خب امسال سال تحویل ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز پنج شنبه بود  و من و کلید طبق عادت سال های پیشمون رفتیم به سمت حرم . 

روز قبل اش هم سفره هفت سینمون و تو دفترمون پهن کردیم و چند تا عکس هم گرفتیم 




خب دیگه این اولین سفره هفت سین زندگی دو نفره مون بود و کلی توش کسری داره و دیگه تو محیط کار هم کلی امکانات کم بود Smiley

قبل از سال تحویل اول اومدیم دفتر و چند تا عکس  با سفره هفت سینمون گرفتیم و بعد رفتیم به سمت حرم . 

حرم حسابی شلوغ بود و در ها رو بسته بودن و تو خیابون فرش پهن کرده بودن و هوا هم یه مقدار سرد بود و ما هم همونجا نشستیم و نماز خوندیم و یکم قران خوندیم و بعد رفتیم یه دوری زدیم و دوباره اومیدیم و رو به حرم ایستادیم .

دیگه کم کم نزدیک سال تحویل شده و همه مردم یه حال و هوای دیگه داشتن و دعای فرج و توسل و خوندن و همه هم دستاشون رو به آسمون و هر کی هم تو حال و هوای خودش بود . واقعا لذت بخش بود و موقع دعای کردن همه رو یاد کردم . تمام خانواده خودم و کلید و همه ی دوستان مجازی و غیر مجازیم 

بعد که شروع سال 1393 رو اعلام کردن یه تعداد از مردن شکلات میریختن و چند تا کبوتر هم تو آسمون آزاد کردن و همه به همدیگه تبریک می گفتن و ما هم اومدیم خونه مامانم چون همه شام اونجا دعوت بودیم . 

روز بعد هم اول رفتیم خونه مامان کلید و بعد از اون هم که هر روز چند جایی می رفتیم عید دیدنی . 

اینم عکس های لباس های عیدم 



اینم کت کلید که با یه پیرهن سفید و شلوار مشکی ست کرده بود

سال خوبی داشته باشین...

جمعه یکم فروردین 1393 | 10:37 | قفل و کلید | |

شب تولدم کلید کلیییییییییییی ناراحت بود و می گفت قفل ببخشید من نتونستم برای تولدت هدیه ای بخرم. این قدر طبیعی رفتار می کرد که باورم شده بود . منم تو دلم این شکلی بودم. اما همش می گفتم اشکالی نداره فدای سرت.

خلاصه تا روز تولدم همش با خودم می گفتم یعنی برام هیچیییییییی نخریده؟

روز تولدم مصادف بود با 4شنبه سوری . دفترو بستیم و رفتیم خونه مامانم که با مامان بریم باغ برای 4 شنبه سوری.

من رفته بودم طبقه پایین خونه خواهرم و کلید رفته بود طبقه بالا خونه مامانم تا به مامانم بگه حاضر شه بریم باغ.

بعد کلید بهم زنگ زد گفت بیا بالا کارت دارم. وقتی رفتم گفت تولددددددددددددددددددددت مبااااااااااااااارک و تو دستش این بود

بعد که جعبه رو باز کردم

بلهههههههه خااااااااالللللییییییییی بود.

بعد رو در آپارتمان این کاغذ بود.

بعد رفتم تو آشپزخانه  ...

من این شکلییییییییییییی بودم

و من همچنان تو خونه میییی چرخیییییییدم

بعد رفتم تو پذیرایی و کلید می زد رو میز می گفت بگرد و کادوت و پیدا کن و هر وقت بهش نزدیک شدی صدا بیشتر می شه.

منم اول تو جیبهای خود کلید و گشتم و دیدم صدااااااااا بلللللند شد و زیر میز جلوی پای کلید و نگاه کردمو این و پیدا کردم

در جعبه رو که باز کردم ...

یه جعبه مشکی که روش یه کاغذ بود . جعبه مشکی رو در آوردم و وقتی درشو باز کردم دیدم ...

شکلک های شباهنگShabahang

بعد بالشتک تو جعبه رو برداشتم و زیرش ایییییییییییییینننننننن بووووووووووووود

بلهههههههههههههههههههه یه انگشتر طلا با نگین فیروزه    

من عااااااااااششششششششششق این انگشتر بودم و قبلا دیده بودم .

این طوری بود که من تا آآآآآآاخرررررررر شب این طوری بودم شکلک های شباهنگShabahang  شکلکـــْـ هایِ هلــن



قفل نوشت: کلید عزیزم بابت تمام زحماتت ازت ممنونم . برات بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم بتونم خوبی هاتو جبران کنم Smiley


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 23:21 | قفل و کلید | |

اینم مروری بر سال 92....

- بهترین اتفاق سال 92 هفت فرودین با کلید به سفر حج رفتیم 

- اردیبهشت ماه خبرقبولی من برای مجوز دفتر کارمون بود 

- خرداد ماه با کلید تو دفتر خودمون شروع به کار کردیم 

- اردیبهشت خواهر زاده ام به دنیا اومد 

- بدترین اتفاق سقط جنین خواهر گلم در 5 ماهگی اش بود

- مرداد ماه اولین سالگرد ازدواج من و کلید 

- آبان ماه یه وام خانوادگی به نام کلید افتاد و ما تونستیم ماشین بخریم 

- سفر به اصفهان و تهران برای رفتن به مصاحبه استخدامی که البته رد شدم

- آذر ماه با تعدادی از خاله ها و دختر خاله ها و مامانم و خواهرم بدون کلید به مدت 10 روز به قشم رفتم 

- دی ماه هم که مصادف بود با روزهای آخر ماه صفر 

- ولنتاین هم که برای من سنبل بهمن ماه بود 

- اسفند که جز بهترین ماههای سال برای من هست . چون هم تولدمه و هم دومین سالگرد آشنایی من و کلید بود. 

در کل سال خیلییییییییی سختی برای من و کلید بود . خیلی کارها انجام دادیم . کلیییییییییییییییی بدهییییییییییی و پرداخت کردیم . کلییییییییییییییی برای دفترمون تلاش کردیم و کلییییییییییییییی ناراحتی و پشت سر گذاشتیم و کم و بیش هم دلمون شکست و به خدا پناه بردیم. 

دو سال هست که با کلید داریم تمام سختی ها رو پشت سر می زاریم تا به روزهای خوبمون نزدیک بشیم. تا بتونیم به لطف خدا بریم زیر یه سقف و همیشه در کنار هم باشیم . برای سال 93 برنامه زیاد داریم و به دعاهای همه تون هم محتاجیم. 

خدا رو شکر می کنم که همیشه و در همه جا با کلید عزیزم پا به پای هم بودیم و هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاشتیم و همیشه لطف خدا شامل حالمون بوده . 


کلید عزیزم بابت تمام فداکاری هات و مهربونی هات ازت ممنونم . 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 22:54 | قفل و کلید | |

امشب یک شبی نه مثل همه شبها شبی که بهترین هدیه زندگیم رو خدا بهم داد عزیزم تولت مبارککککککککککککک

بوسسسسسسسسس دستتتتتتتتتتتت شششششششششادی  اها بیا وسط 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 20:0 | قفل و کلید | |

یا مقلب القلوب و الأبصار .

دل ‏ها ، آفتاب ‏گردان تو شده ‏اند و چشم ‏ها به سوی تو ، به دور روی تو طواف می‏ کنند ؛ هم‏ گام با بهار .


یا مدبّر اللیل و النّهار .

سایه‏ های شب و آفتاب روز را تویی که تدبیر می ‏کنی .


یا محول الحول و الأحوال .

حال دل‏ های ما در دست‏ های توست ؛ تو مانند گردش حال دانه ‏ها به گیاه ، مثل رویاندن سبزی زندگی از متن تیره خاک ، در کار آفریدنی . دل ‏ها را می ‏گردانی .


حَوِّلْ حالنا إلی احسَن الحال .

تدبیر قلب ما را ، تو ساز کن . گردش آفتاب ‏گردان دل ما را تو هموار کن و ما را به بهترین وقت و نیکوترین حال در این بهار ، بی ‏نیاز کن .


 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 10:42 | قفل و کلید | |

قفل نوشت : امروز تولدمه ...


27 اسفند 1365

 بله من 27 ساله شدم و سن ام با روز تولدم یکی شده . عدد و 27 و دوست دارم و برام شانس میاره . 

امیدوارم حالا که تو بهترین عدد زندگی ام هستم برام بهترین ها رقم بخوره. چون تو زندگی ام دیگه این عدد تکرار نمیشه .

دارم کم کم به 30 ساله ها نزدیک میشم 


این پست و بعد میام کامل می کنم 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 | 10:10 | قفل و کلید | |

خدایا ممنونم بابت خیلی چیزا !بابت خلق بهترین موجود روی زمین(همسرم) برای موجودی که باعث ارامشم هست.برای اینکه توی این دنیای وا نفسا بمن یکی از بهترین افریده هایت رو بخشیدی .

فقط بمن لیاقتش رو بده .قفل عزیزم قد تمام دنننننننننننننننننننننننننننیا دوستت دارم 

تولدت 2 روز دیگست.تولدت مبارک .


تولد زیرمیزی تولد یک سالگی زیرمیزی دات کام

به نظر شما چی براش بخرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/کمکم کنید!!!!!!!!!

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 19:22 | قفل و کلید | |

این روزها اگه از صبح زود تا دیر وقت تو خیابون ها بچرخی پر شده از آدم هایی که تب و تاب نوروز و دارن

یه کسایی خوشحالن که سال جدید داره میاد و بهونه ی هست تا خونه تکونی کنن.

بله درست شنیدین خونه تکونی... چه قدر خوبه که دلهامون هم خونه تکونی بشن . یه شیشه پاک کن از جنس عشق برداریم و بپاشونیم رو دلمون و تمام کدورت ها و کینه ها رو به عشق تبدیل کنیم. تمام حسادت ها رو خوب بشوریم و دیگه ردی ازش نمونه. این ها رو به افرادی مثل خودم می گم.

یه کسایی هم هستن که میرن تو فروشگاهها و اجناس و زیر و رو می کنن و هی به لیبل قیمت ها نگاهی می کنن و صفر ها شو می شمارن که آیا قیمت این جنس به ریال هست یا به تومان وقتی چشاشون و میمالن و میبینن درست خوندن آهییییییییی می کشن و به مغازه دار می گن که آقا خوشمون نیومد...

خیلی سخته برای مادری که می ترسه تو این روزها بچه اش و از خونه ببره بیرون که مبادا تو این آشفته بازار بچه چشش اش به چیزی بیوفته ، آخه بچه اگه دلش بخواد مگه مادر می تونه نادیده بگیره. اما همون مادر داره با خودش حساب می کنه که پولی که داره به اندازه یک کیلو شیرین نخودی و چند کیلو میوه های سرمازه ارزون تر می شه تا بتونه آبروش و حفظ کنه.

خیلی سخته برای مردییییییییی که تو جیبش پرشده از دفترچه های قسط های معوق هست ،دست زنشو میگیره و میبره تا شب های عید دلشو رازی نگه داره اما باز هم ...

یه دسته از ما آدم ها هم هستیم که جز هیچکدوم از این دو دسته نیستیم و کاری به خونه تکونی دلمون و نداریم و اصلا کاری به هیچ کس نداریم و راه میریم با چیزهایی که داریم فقط پز اش و میدیدم و به این فکر می کنیم برای نوروز چه کار کنیم که از بقیه بهتر باشیم . 

نمیدونم شاید این مطلب و نوشتم تا بهونه ای باشه یکم به خودمون بیایم. به خودمون بیایم که بدونیم نوروز دیگه داره می رسه. از نوروز 92 تا نوروز 93 چه چیزهایی و به دست آوردیم و در قبالش چییییییییی هااااااااا از دست دادیم.

سال تحویل 92 از خدا چی خواستیم ؟ و به کجا رسیدیم. حالا چی می خواهیم؟ 

نوروز قبلی دلمون و خونه تکونی کردیم ؟ چی تو دلمون کاشتیم؟

دلم می خواد چند تا دعای نوروزی کنم. از مدل دعاها که خوب به دل خودم بچسبه...

خدابا خدای مهربونم دستامون و بگیر و هیچ وقت به حال خودمون رهامون نکن

خدا جون یک سال دیگه هم داره میگذره مثل تمام نوروزهای دیگه خودت بهترین تقدیرو برای زندگیمون رقم بزن

خدایا می دونم نوروز 92 ازت چی خواستم بابت تمام اونهای که بهم دادی شککررررررررر و بابت تمام نداده هاتم بااااااازممممممممم شکررررررر

خدایا دل منم خیلی چیزهای می خواد اما نه از اون هایی که پشت ویترین مغازه ها برق میزنه نهههههه. دلم زندگیییییییی میییییییییییییخوااااااااااااااااااااددددددددددددد.

پروردگارا ، خداوندا :

سالی نو ، بهاری نو و روزگاری تازه در راه است ؛ با یاد تو و با عشق تو آغازش می کنیم،

تو را قسم می دهم ، به هفت آسمانت به پاکی و معصومیت کبوترانت ،

به شقایق های دشت های بیکرانت ،

تو را قسم می دهم ، به ستاره های کهکشانت ، به دریاهای جاودان و به آب های جاری و روانت ،

تو را قسم می دهم ، به برگ های پریشان خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان نریز ،

و آبادکن دلهایمان را ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان و دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان .

تو را قسم می دهم ، به پرستو های غربت کشیده ، به عظمت غروب ، به سادگی سحر و به آرامش

سپیده ، به پاکی لبخند های کودکانه و عزت و عصمت عشق های جاودانه ؛

که قلبمان را مجذوب محبت ، لبانمان را مست مروتو وجدانمان را بی قرار عدالت گردان


آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

شنبه هفدهم اسفند 1392 | 9:28 | قفل و کلید | |

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... 

امروز دومین سالگرد آشنایی ما هست. 

کلید عزیزم بهت افتخار می کنم 

                   این گل خوشگل و کلید عزیزم به عنوان دومین سالگرد آشناییمون بهم هدیه داد.

این و هم من گرفتم

البته نا گفته نماند که کلید تو این مدت خیلییییییییی برام خرید کرده و سر فرصت عکس های همشو می زارم .

ممنونم ازت همسرم


ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 8:14 | قفل و کلید | |

بهترین روز من وقفل جانم .روزی که تونستم بهترین شریط زندگیم رو انتخاب کنم وکنارش باشم .واقعا بهش افتخار می کنم  چون بهترین همسر دنیاست و بهترین بهترینها ست.قفل عزیزم دوستت دارم دوسسسستت دااااارم.نمی دونم چطور وچه جوری باید بابت تمام ناملایماتم ازش عذر خواهی کنم یا تلافی تمام ناراحتی ها ومشکلاتی که براش درست کردم رو در بیارم فقط می تونم بگم همسر عزیزم منو ببخش نه بخاطر من بخاطر اینکه تو خوبی وبهترینی وبا گذشتی عزیزم .بوووووووووووووووووووووووووووووس بوسسسسسسسسسسسسسسس.بهترین روزای زندگیم به جرعت می گم کنار تو بوده وهست. 
یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 19:9 | قفل و کلید | |

و اما عشق یعنی... 

.

.

.





ادامه مطلب
شنبه دهم اسفند 1392 | 10:4 | قفل و کلید | |

امروز کلید تهران یه آزمون داشت و دیروز ساعت 5 بعد ازظهر هم بلیط داشت و رفت. 

دیشب کلی دلم گرفته بود و دلتنگ شه بودم. با این که ما شب ها همیشه پیش هم نیستیم و اما همش حس می کردم یه چیزی گم کردم و عصبی شده بودم. حتی خیلی گرسنه ام بود اما شام نخوردم و خوابیدم. 

الان باهاش تماس گرفتم و تو دلم کلی قربون و صدقه اش رفتم چون طفلی رفته تو بازارهای تهران داره برای من خرید میکنه. تازه 2 ساعت دیگه ام بلیط برگشت داره. 

آخ جون امشب ساعت 3 شب میرسه. 

عزیزم برات آرزوی موفقیت می کنم . 

پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 12:4 | قفل و کلید | |

16 بهمن ماه تولد خواهرزاده ام بود و اینم عکس هاش :

سالاد اولویه









اینم یه کیک فوق العاده خوش مزه و قشنگ که خواهرم درست کرده




دسر



نمای کامل میز





و اما کادو ها...



این شاله 120 ساله بشی.

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 8:52 | قفل و کلید | |

4 شنبه با خواهرم رفتیم بیرون و برای کلید هدیه روز ولنمتاین و خریدیم و کلید هم یه جورایی بو برده بود و هی سئوال پیچ می کرد و منم می پیچوندم. 

5 شنبه شب کلید خونه ما بود و تا صبح هی فکر می کردم که یواشکی پاشم برم هدیه شو تو ماشین اش بزارم و بیام اما می ترسیدم بیدار بشه و نقشه هها به هم بریزه. 

روز 5 شنبه هم کلید من و برد و کل مشهد و چرخیدیم که برای من هدیه ولنتاین بخره اما من هیچی نپسندیدم. حتی جمعه هم رفتیم همه جا رو گشتیم و بازم هیچی به دلم نشست. و بهم قول داد که یه کادو خوب ازش طلب داشته باشم . 

فقط یه ذرت خوردیم اومدیم خونه 

جمعه صبح هم کلید ساعت 10 آزمون داشت و می خواست بره و من زودی پا شدم وگفتم تا وقتی که تو صورت و می شوری من برم تا پایین و میام. کلییییییی تو ذهنم جمله بندی کرده بودم که براش نامه بنویسم اما حسابی هول کرده بودم و نفهمیدم چی نوشتم و هی وسیله هام می افتاد. 

اول یه کاغذ نوشتم و هر کاری می کردم رو فرمون نمیچسبید و گذاشتم رو صندلی 


بعد این کاغذ و زدم رو آفتابگبر ماشین ( فقط به جمله بندی نخندییییییین ) ,  براش نوشته بودم تو داشبورد و نگاه کنه...


و بعد هم این و تو داشبورد گذاشتم . ( آخه کلید قبلا گفته بود برای ولنتاین برام یه دنت بخر ) 

و یه برگه که نوشته بودم جیب پشت صندلی و نگاه کنه ...

و در آخر کادویی که تو جیب پشتی صندلی ماشین گذاشته بودم ( دکمه سر آستین ) 

بعد کلید بهم زنگ زد و کلی خوشحالی کرد . 

این دومین سال هست که روز عشق رو تجربه می کنم و در کنار بهترین و عزیزترین کسم بودم . 

اینم کادو ولنتاین سال پیش هست که کلید برام خریده بود. 


 

همسر عزیزم بابت همه خوبی هات ممنونم ...

شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 19:39 | قفل و کلید | |

یه نظر خواهی

میشه بگین برای ولنتاین چه برنامه ای دارین ؟

.

.

.

.

لطفا ارزان قیمت باشد :))))))))))

سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | 10:20 | قفل و کلید | |

شب میلاد پیامبر مراسم شب چله خواهرم و برگزار کردیم و الانم و این پست فقط می خوام چیدمان میز و بزارم

دلتون شاد و لبتون خندون...

دوشنبه سی ام دی 1392 | 17:37 | قفل و کلید | |

خب من و کلید شدیدا علاقه به فست فود و سالاد و قارچ و این جور چیزها داریم ..

از اونجایی که منم هر وقت میریم فست فود دلم می خواد انواع سالاد و قارچ سوخاری و ... سفارش بدم . تصمیم گرفتم برم تو اینترنت سرچ بزنم و خودم دست به کار شم و قارچ سوخاری درست کنم .

طبق تحقیقات باید اول قارچ ها رو می شستم و می زاشتم کنار تا خشک شن .

بعد هم یه ظرف روغن گذاشتم تا خوب داغ بشه .

یک تخم مرغ و یک قاشق غذاخوری شیر به همراه نمک و فلفل و تو یه ظرف جداگانه قاطی کردم (البته نباید فلفل می زدم چون پودر سوخاری خودش فلفل داره حسابی تند شد )

خب قارچ هارو اول تو تخم مرغ ها می زدم و بعد داخل پودر سوخاری می بردم و کامل بهش پودر می زدم.

در آخر هم داخل ظرف روغن می بردم تا حسابی سرخ بشن .

بله این طوری شد که قارچ سوخاری ما آماده شد.

 نتیجه کار:

اصلا راضی نبودم . چون اصلا به خوبی و تردی قارچ سوخاری های بیرون نشد. و اصلا هم خوشم نیومد.

مامانم می گفت خوب شده اما نظر من اصلا این نبود.

صبح برای کلید هم آوردم و تو ماشین شروع کرد به خوردن و کلی تشکر کرد و گفت خیلی خوب شده

اما من می دونم به خاطر من این حرف و گفت.

قفل نوشت : من خیلی دوست دارم آشپزی کنم و دلم می خوام همش فست فود و سالادهای متفاوت درست کنم. اما اصلا هنر شو ندارم . شاید هم بخاطر اینکه از وسایل و لوازم مناسب استفاده نمی کنم. هر وقت هم چیزی درست می کنم دیگه از اون غذا دل زده می شم و علاقم کم میشه و اصلا نمی خورم.

امیدوارم وقتی رفتم تو خونه ی خودم  بهتر از اینها آشپزی کنم.

چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 11:31 | قفل و کلید | |

تو روزهای آخر ماه صفر و همچنین مصادف با شهادت امام رضا (ع) ، مشهد حال و هوای دیگه ای داره و اکثرا نذری های متفاوتی میدن.

امسال هم مثل سالهای قبل خونه عموی مامانم دیگ حلوا ( سمنو ) رو شب سه شنبه آخر ماه صفر می زارن که برای روز چهاشنبه آماده باشه.

خب ما هم می ریم و حسابی سر دیگ برای همه دعا می کنیم .

اینم عکس دیگ سمنو

درست کردن این نوع سمنو تویه همچین دیگ بزرگی واقعا کار سختی هست. تقریبا ۲۴ ساعت زمان می بره و برای هم زدنش نیاز به چند تا مرد هست.

اینم عکس سمنو داخلش

تقریبا ساعت ۱۲ شب سر دیگ و می زارن تا دم بکشه و روی سر دیگ شمع روشن می کنن و هر کسی یه دعایی میکنه .

 

بفرمایید سمنو آماده است.

فردای همون روز هم که مصادف هست با شهادت امام رضا (ع) خونه جاریم دیگ شله زرد داشتن و قرا بود ما برای کمک بریم . اما خودشون شب دیگ و گذاشته بودن و ما صبح برای تزیینش رفتیم .

جاری بنده این شله زرد ها رو هر سال تویه ظرف های یک نفره میریزند و میبرن برای مدارس مناطق نیازمند و امسال چون به تعطیلی می خورد شله زرد ها رو بردن شیرخوارگاه علی اصغر.

اینم ظرف های شله زرد جاری جان ...

این شاله همه ی کسانی که تو این روزها و شب ها هر نذری که داشته قبوا حق باشه .

یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 19:30 | قفل و کلید | |

یادم میاد شدیدا درگیر مراسم شب چله ام بودم. این که چه طوری برگزار بشه. آخه ما مشهدی ها رو این طور مراسم ها خیلی حساس هستیم و عروس جدید حتما باید شب چله داشته باشه.

همیشه زمانی که مجرد بودم با خودم می گفتم من تمام مراسم هایی که هست می گیرم و خواهم داشت. کلی برای خودم نقشه می کشیدم و با خودم فکر می کردم. مراسم اصلاح کنون ُ مراسم خرید عقد و مراسم نشون آوردن و مراسم نامزدی و عقد و حنا بندون و پاتختی و .جهاز کشون و ... بخوام بگم خیلی زیاده. فکر می کردم عروس شدن تو همین چیزها ست که خلاصه می شه و با همین چیزها است که تازه عروس ها احساس خوشبختی و غرور می کنن. اما حالا می فهمم که خیلی چیزها که حتی اگر دوسش ون داری باید ازشون بگذری. به آینده ات فکر کنی. خیلی چیزها هست که با این که دلت می خواد باید الکی جلوی دیگران وانمود کنی که نمی خوای.

به هر حال خدا رو شکر می کنم که همسری فهمیده وباشعور دارم و همیشه کنارم بوده. تو این وبلاگ تصمیم  ام فقط گفتن خوبی ها و شادی هاست. پس از گفتن خیلی چیزها پرهیز می کنم تا بلکه یادم بمونه همیشه خوبی ها جای بدی ها و ناراحتی ها رو پر می کنه.

بله داشتم می گفتم شب چله ام تو ماه صفر بود و تصمیم گرفتم که بعد از ماه صفر بگیرم که مراسم بزن و بکوب هم داشته باشیم . تمام خریدهای مستونی مو کرده بودم  و دو روز مونده بود به شب چله که به کلید گفتم تا آخر صفر هنوز خیلی مونده بیا و همین شب چله مراسم و بگیریم و مامان هم یه گروه دف زن و دعوت کرده بود که مهمون ها حوصله شون سر  نره. خلاصه کلید موافقت کرد که مراسم و روز جمعه بگیریم و ما فقط یه شب وقت داشتیم . مامانم  و خواهرام درگیر خرید بودن و ن و کلید هم دنبال خرید برای من بودیم . خلاصه شب که به نتیجه نرسیدیم و صبح جمعه با کلید رفتیم و برای من یه گاز رو میزی خرید و مامانم هم برای کلید یه یخچال کوچیک با آب سرکن خرید.

مراسم فوق العاده عالی بود. گروه دف زن خیلی قشنگ دف می زدند و برای امام علی می خوندن و مهمون ها هم همه اومده بودن. از طرف خانواده کلید فقط مامانش و دو تا خواهراش بودند و از طرف خودمون تمام  قوم و خویش بودند.

عکس های شب چله رو در ادامه مطلب ببینید...


ادامه مطلب
دوشنبه دوم دی 1392 | 13:53 | قفل و کلید | |

روز پنجشنبه با تعدادی از دخترخاله ها و خاله ها و مامانم و خواهرم و خلاصه ۱۷ نفر خانم بودیم با قطار رفتیم به سمت قشم. Arabic Veil

به خاطر ترافیک نزدیک بود از قطار جا بمونیم و همه منتظر من و مامانم بودن و هی بهمون زنگ می زدن که زودباشین الان قطار میره که بعد از چند دقیقه تماس گرفتن و گفتن قطار ۲ ساعت با تاخیر حرکت می کنه و ما شانس آوردیم.

ساعت ۲ ظهر قطار آماده حرکت شد و ما هم با کلییییییییییییییی ساک و چمدون بودیم که یه بارکش اومد وبارهامون و گذاشت رو چرخ و برامون تا جلوی در قطار آورد که یه لحظه من دیدم وااااااااااای چمدون من نیسسسسسست .

فوری ازقطار پیاده شدم و مسئول قطار گفت اگه بری دیگه به قطار نمی رسی و منم بدون این که گوش کنم چی می گه تو راه آهن با تمام سرعت و قدرتم و می دویدم و تو اون همه شلوغی و اذحام دنبال چمدونم می گشتم که یه دفعه صدا از بلنگو اومد که قطار قشم در حال حرکت هست . نفهمیدم چه طوری برگشتم و خودم به قطار رسوندم و همین که پام گذاشتم تو قطار راه افتاد. اما متاسفانه چمدونم پیدا نشد. .

تمام همسفری هام حسابی حالشون گرفته شده بود و من همش می گفتم فدای سرتون چیزه خاصی تو چمدونم نبود فقط لباس و خوراکی هام بود. اما تو دلم حسابی غصه می خوردم چون یه ضبط کوچیک از کلید توش بود که خیلی دوسش داشت و همش به اون فکر می کردم و می گفتم با چه رویی بهش بگم که گمش کردم. .

اولین کاری که کردم به کلید اس دادم که چمدونم و گم کردم و اونم زنگ زد گفت حالا که گم شده فدای سرت.

رفتم به رئیس قطار اعلام کردم و اونم به راه آهن زنگ زد و اطلاع داد که یه چمدون گم شده و بعد از نیم ساعت اومد گفت چمدونت تو راه آهن افتاده بوده و پیدا شده. کلییییییییییییییییی خوشحال شدم و به کلید اطلاع دادم که بره تحویل بگیره. خلاصه این اول سفرمون حسابی حالمون گرفته شد و از همون ابتدا تمام غصه های دنیا رو دلم ریخت و احساس تنهایی کردم و همش با خودم می گفتم کاش کلید باهام می بود. اگه اون بود من این طوری تنها نمی موندم.

به هر حال فردا ظهر ساعت ۳ رسیدیم به بندر عباس که باید با لنج می رفتیم به سمت قشم.

بعد سوار لنج شدیم که عجب لذتی داشت نزیک غروب رو دریا باشی. اما بازم دل من بدون کلید خیلی چیزها رو کم داشت و این لذت و برام به غم تبدیل می کرد.

این هم بندر عباس..

اینم لنجی که سوار شدیم

و این هم غروب روی دریای بندرعباس

بعد هم رفتیم خونه ای که کرایه کرده بودیم و این هم عکس از نمای جایی که ۶ شب با ۱۷ تا از آشناها بودیم.

 


ادامه مطلب
سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 | 10:26 | قفل و کلید | |

چه حس عجیبیه بعد از یک هفته ودو روز بخوای همسرت رو ببینی  .حالا می فهمی که چقدر دلت واسش تنگ شده ودوستش داری .دلم می خواد کلی بغلش کنم وببوسمش .دلم واسش قد سوراخ انگشت کوچیکه جوراب مورچه شده واسش.قربونت فقط 20 ساعت دیگه مونده تا بیاد پیشم .خداییییییییییییییییا سالم برسونش پیشم

دلم می خواد این قدر بغلش کنم ودر اغوشش بگیرم تا تموم بشم 

عکس, اگر در خواب کسی را بغل کرده اید تعبیر خواب شما این است :

آغوش خودم...

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 20:5 | قفل و کلید | |

در زندگی محتاج دو چیز باش

قلبی که دوستش داری و قلبی که دوستت داره

48

اگه گفتی دوستت دارم چند حرفه ؟

دیدی اشتباه کردی !

دوستت دارم حرف نیست یه زندگیه

اما زندگی دو حرف بیشتر نیست : تو(فقل جونم)

از تمام دار دنیا

تنها یک چیز دارم

دوستت(فقل جونم)

دوست دارم به خدا قسم

چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 19:25 | قفل و کلید | |

  قفل عزیزم بد جوری دلنتگتم تو این یکی دو روزه هر وقت خواستم تا وبمون رو باز کنم وواست چیزی بنویسم اشک تو چشام جاری شد چقدر جات خالیه کنارم وتوی محل کارمون .

بیا دیگه اههههههههههههههههههههههههه .تنها ۴۴ساعت مونده تا اومدنش.خدایا سلامت نگهش دار

 

امروز کلی باهاش حرف زدم ودرد دل کردم خوشحالم که زنی مثل اون گیرم امده واینقدر فهمیده وبا شعوره

راستی یک خبر خوب قفل عزیزم قراره فردا راه بیافته وبیاد اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جونم

چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 17:11 | قفل و کلید | |

امروز سه روز از رفتن فقل عزیزم می گذره و خیلی دل تنگشم.کلی باهاش حرف زدم حالا کار ندارم به هر بهونه ای بهش زنگ می زنم و صداشو می شنوم .فقط باید بگم فقل جونم قوووووووووووووووووووربونت ببببببببببببببشم .زودی بیا

یکشنبه هفدهم آذر 1392 | 19:32 | قفل و کلید | |

امروز شروع یک روز کاری ولی بدون قفل عزیزم خیلی دلم واسش تنگ شده امیدوارم بهش خوش بگذره و خوشحال باشه .یک چیز بگم نخندین بهش عابر بانکی رو داده بودم که واسم اس بیاد واااااااااااااااااااااااا همین طور پشت سر هم اس میاد که پول از حسابم خارج میشه .بابا چقدر خرج می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.اعصاب ندارم.

شنبه شانزدهم آذر 1392 | 16:35 | قفل و کلید | |


امروز جمعه است و خیلی کلافه ام خیلی دیر می گذره خانمی من هنوز نرسیدن جاشون هم مشخص نیست.نگرانم

شنبه شانزدهم آذر 1392 | 16:32 | قفل و کلید | |
Design By : nightSelect.com